تبليغاتX
من دونی - ایاز

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

یه پالتوی آبی داشتم که خیلی هم گرم نبود.یه سرمای عجیبی همیشه زیر پوستم بود.انگار هیچ وفت دستام گرم نمیشه.زنگ تفریح بابا فراش مدرسه نمیذاشت از مدرسه بریم بیرون.بوی ساندویچ کالباس دوزاری مدرسه لای اون نون سفید ها با خیار شور...صف طولانی بچه هائی که همدیگه رو هل میدادن و پول هاشون رو دراز میکردن تا پیراشکی کهنه با روغن ماسیده و طعم کهنگی یا یه چیزی از بوفه مدرسه بگیرن زنگ تفریح کوتاه تر اونی بود که بشه ساندویچ رو تموم کرد.بقیه شو تو راهرو می بلعیدم و تهش رو تو کلاس زیر میز.بی صبرانه منتظر بودم ظهر شه و زنگ بخوره.نمی فهمیدم چه جوری پله ها رو دوتا یکی میپریدم پائین تا برسم به ایاز. ایاز پیرمرد کچل مهربونی بود که دم مدرسه مون یه جعبه با یه در شیشه ائی میذاشت رو پاش و توی اون جعبه اش همه آرزوهای من بود...آدامس خرسی...آدامس بادکنکی...لی لی پوت...ولی از همه بهتر آلوچه هائی بود که تو کیسه پلاستیکی ریخته شده بود و درش رو هم منگنه زده بودن.با دندون کیسه رو سوراخ میکردم و ترشی آلوچه سر میخورد روی زبونم . وقتی همه رو میخوردم کیسه رو پشت و رو میکردم و هرچی چسبیده بود بهش رو میلیسیدم.دور دهنم و نوک دماغم آلوچه ائی میشد. وقتی همه کیسه ها تموم میشد دور دهنم رو با زبون میلیسیدم و تا جائی که زبونم دراز میشد آلوچه هائی که با ترشی صورت به میز و نیمکت و صندلی اتوبوس مالیده شده ام قاطی شده بود رو میخوردم.تازه دماغم رو هم با انگشت اینقدر فشار میدادم تا زبونم بهش برسه و نوکش رو که کلی آلوچه چسبیده بود میلیسیدم. هرچقدر پول داشتم همه رو آلوچه میخریدم.

ایاز راز نگه دار بود.وقتائی که با مامانم از دم مدرسه رد میشدیم به روی خودش نمی آورد که من ازش آلوچه میخرم.من یواشکی براش دست تکون می دادم و اون یواشکی بهم میخندید.وقتی میخندید دور چشماش چین می افتاد.زمستونا ایاز یه پوستین گوسفند میپوشد...از اون پوستین هائی که بوی ببعی میداد و منم داشتم و هی قایمش میکردم که نپوشم و کلاه قزاقی میذاشت سرش.ایاز به همه میگفت کچل...کچل آلوچه...کچل آدامس...لهجه ترکی شیرینی داشت.چشماش همیشه میخندید و انگار هیچ غصه ائی نداشت.اون روزا هیچ وقت فکر نمیکردم که چرا ایاز همیشه اونجا نشسته...هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم زن و بچه هم داره؟ اصلا خونه داره؟شبا کچل ایاز کجا میخوابه؟

تا چند سال پیش گاهی ایاز رو دم همون مدرسه میدیدم.چقدر تکیده شده بود ولی هنوز چشماش میخندید.یه بار رفتم ازش آلوچه بگیرم گفتم چچل ایاز...غش غش خندید بهم آلوچه داد.دلم میخواست بشینم بغل دستش و باهاش گپ بزنم ولی نتونستم.طاقتش رو نداشتم.دلم میخواست همیشه ایاز همون ایاز خوشحال خنده روی خاطرات کودکی ام باشه.

آلوچه...چچل آلوچه...آدانس...چچل ادانس...ایاز...چچل ایاز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط دون دون   |