تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

میگم عجب بودجه ائیه این بودجه سال۱۳۸۷ . هر چی تلاش کردم نشد صفراشو بذارم.هیچ مقیاسی هم برای سنجیدنش نداشتم. یعنی این پول چقدره؟ همین بودجه ائی که تو چند صفحه تصویب شد!!!  همین بودجه ائی که به قول خیلی ها چون شفاف نیست هیچ نظارتی نمیشه روش کرد!!! ولی میدونم که خیلی از مشکلات مردم رو میشه باهاش حل کرد اگه دلشون بخواد.

کلیات لایحه بودجه شامل ماده واحده مربوط به تخصیص منابع و مصارف بودجه سالانه است که حجم آن برای سال آینده به بیش از دو هزار و نهصد تریلیون ریال (حدود سیصد و دوازده میلیارد و پانصد میلیون دلار) بالغ می شود.

از این مبلغ، بودجه عمومی دولت مربوط به دستگاه ها و تشکیلات اداری به حدود هشتصد و چهل تریلیون ریال (حدود بیست و هشت و نیم درصد کل بودجه ملی) می رسد و بقیه بودجه مربوط به شرکت ها و تشکیلات تجاری دولتی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط دون دون   | 

یه پالتوی آبی داشتم که خیلی هم گرم نبود.یه سرمای عجیبی همیشه زیر پوستم بود.انگار هیچ وفت دستام گرم نمیشه.زنگ تفریح بابا فراش مدرسه نمیذاشت از مدرسه بریم بیرون.بوی ساندویچ کالباس دوزاری مدرسه لای اون نون سفید ها با خیار شور...صف طولانی بچه هائی که همدیگه رو هل میدادن و پول هاشون رو دراز میکردن تا پیراشکی کهنه با روغن ماسیده و طعم کهنگی یا یه چیزی از بوفه مدرسه بگیرن زنگ تفریح کوتاه تر اونی بود که بشه ساندویچ رو تموم کرد.بقیه شو تو راهرو می بلعیدم و تهش رو تو کلاس زیر میز.بی صبرانه منتظر بودم ظهر شه و زنگ بخوره.نمی فهمیدم چه جوری پله ها رو دوتا یکی میپریدم پائین تا برسم به ایاز. ایاز پیرمرد کچل مهربونی بود که دم مدرسه مون یه جعبه با یه در شیشه ائی میذاشت رو پاش و توی اون جعبه اش همه آرزوهای من بود...آدامس خرسی...آدامس بادکنکی...لی لی پوت...ولی از همه بهتر آلوچه هائی بود که تو کیسه پلاستیکی ریخته شده بود و درش رو هم منگنه زده بودن.با دندون کیسه رو سوراخ میکردم و ترشی آلوچه سر میخورد روی زبونم . وقتی همه رو میخوردم کیسه رو پشت و رو میکردم و هرچی چسبیده بود بهش رو میلیسیدم.دور دهنم و نوک دماغم آلوچه ائی میشد. وقتی همه کیسه ها تموم میشد دور دهنم رو با زبون میلیسیدم و تا جائی که زبونم دراز میشد آلوچه هائی که با ترشی صورت به میز و نیمکت و صندلی اتوبوس مالیده شده ام قاطی شده بود رو میخوردم.تازه دماغم رو هم با انگشت اینقدر فشار میدادم تا زبونم بهش برسه و نوکش رو که کلی آلوچه چسبیده بود میلیسیدم. هرچقدر پول داشتم همه رو آلوچه میخریدم.

ایاز راز نگه دار بود.وقتائی که با مامانم از دم مدرسه رد میشدیم به روی خودش نمی آورد که من ازش آلوچه میخرم.من یواشکی براش دست تکون می دادم و اون یواشکی بهم میخندید.وقتی میخندید دور چشماش چین می افتاد.زمستونا ایاز یه پوستین گوسفند میپوشد...از اون پوستین هائی که بوی ببعی میداد و منم داشتم و هی قایمش میکردم که نپوشم و کلاه قزاقی میذاشت سرش.ایاز به همه میگفت کچل...کچل آلوچه...کچل آدامس...لهجه ترکی شیرینی داشت.چشماش همیشه میخندید و انگار هیچ غصه ائی نداشت.اون روزا هیچ وقت فکر نمیکردم که چرا ایاز همیشه اونجا نشسته...هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم زن و بچه هم داره؟ اصلا خونه داره؟شبا کچل ایاز کجا میخوابه؟

تا چند سال پیش گاهی ایاز رو دم همون مدرسه میدیدم.چقدر تکیده شده بود ولی هنوز چشماش میخندید.یه بار رفتم ازش آلوچه بگیرم گفتم چچل ایاز...غش غش خندید بهم آلوچه داد.دلم میخواست بشینم بغل دستش و باهاش گپ بزنم ولی نتونستم.طاقتش رو نداشتم.دلم میخواست همیشه ایاز همون ایاز خوشحال خنده روی خاطرات کودکی ام باشه.

آلوچه...چچل آلوچه...آدانس...چچل ادانس...ایاز...چچل ایاز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط دون دون   | 

نمیدونم چرا بیشتر ایرانی ها وقتی از کشور خارج میشن چشم ندارن همدیگه رو ببینن؟ وقتی تو قطار یا فروشگاه یا یه جائی همدیگه رو میبینن یا حدس میزنن طرف ایرانیه دلشون نمیخواد با هم روبرو بشن...دوست ندارن فهمیده شه که ایرانین...

آدمهای کشورهای دیگه همدیگه رو تحویل میگیرن...با هم حال میکنن ولی خیلی از ایرانی ها خجالت میکشن از ایرانی بودنشون...مثلا یکی از فامیل های خودمون ...با یه اروپائی ازدواج کرده و باورش شده خارجیه و اینا چیزائیه که زیاد ازش شنیده میشه ...همه چیز ایران اخه...بده...ایرونی ها امل هستن...ایرونی ها ضایعن...یه جا هم که ایرانی ببینه خارجکی حرف میزنه و کیف میکنه که بچه اش حتی یه کلمه فارسی بلد نیست چون بچه اش خارجیه...

ولی خدائیش ایرانی های خارج از ایران خیلی هاشون تحصیل کرده هستن...متخصصن...درسته یه درصدی شون هم الاف و الکی خوش و قالتاقن مثل همه جا ولی اون درصد کم ...همه جامعه ایرانی های مقیم خارج از کشور نیستن

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط دون دون   | 

به گزارش بی.بی.سی

مدیر عامل شرکت آب و فاضلاب استان تهران نسبت به استفاده حدود ۳ میلیون شهروند تهرانی ساکن جنوب این شهر، از آب آلوده هشدار داد و گفت آبی که ۳۰ درصد از مردم جنوب شهر تهران می نوشند حاوی نیترات بوده و برای سلامت مردم خطر جدی دارد.

داوود مولایی، همچنین تاسیسات تصفیه آب تهران را با عمری ۵۰ ساله، فرسوده و نا کار آمد توصیف کرد. به گفته آقای مولایی، این تاسیسات برای ۳ تا ۴ میلیون نفر پیش بینی شده در حالی که جمعیت تهران هم اکنون ۸ میلیون نفر است و احتمالا تا سال ۱۴۰۰ به ۱۲ میلیون نفر هم می رسد.

موضوع دیگری که این مقام بلند پایه شرکت آب و فاضلاب به آن اشاره کرد، کمبود آب برای آینده تهران بود.

آقای مولایی گفت، بر خلاف تصور مردم ، بارندگی امسال فقط۷ درصد بیشتر از سال گذشته بوده است.

مدیر عامل شرکت آب و فاضلاب تهران، از مسوولان خواست، هر چه سریع تر راه حلی برای مبارزه با آلودگی آب جنوب تهران پیدا کنند در غیر این صورت، منتظر هشدارهای جدی تر باشند.

البته این نخستین باری نیست که مسوولان و دست اندر کاران نسبت به آلودگی آب شرب مردم این منطقه هشدار می دهند. حدود ۴ سال پیش نیز مقامات زیست محیطی تهران اعلام کردند، آب آشامیدنی مردم این منطقه به نفت آلوده است.

محمد آقایی، معاون وقت وزیر نفت، پیشتر اعلام کرده بود، بمباران های هوایی دوران جنگ ایران و عراق به خاطر خسارتهایی که به مخازن پالایشگاه تهران زده از عوامل بروز آلودگی آب محسوب می شده است....

دارندگی و برازندگی...نفت زیاد داریم دوست داریم بریزیم تو آب بخوریم.قرار بود محمود که میاد نفت بیاد سر سفره های مردم....الوعده وفا...نگید  محمود بد قوله.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 12:4  توسط دون دون   | 

من خودم تنهائی فهمیدم که یکی خدا رو هک کرده یا ویروسی اش کرده.اینجا هوا چند روزه آفتابیه حسابی و در روز از ۵ درجه کمتر نشده یه لکه ابر هم تو آسمون نیست اون وقت تهران اینقدر سرده و کویر هم برف اومده.به خدا امروز صدای بلبل می اومد از خیابون و من صبح با تعجب دیدیم تا وسط خونه آفتاب افتاده.

 باید یه فکری واسه خدا کنیم.یه تئوری دیگه دارم اونم اینه که غضنفر رفته یه مدت جای خدا و هر کی هر دعائی میکنه دکمه آمین رو میزنه  (مثل اون فیلمه که جیم کری جای خدا نشسته بود)

خلاصه که بد هوا خوبه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 19:51  توسط دون دون   | 

اینقده دلم جوک میخواد...اینقده دلم جوک خنده دار میخواد....اینقده دلم بازی میخواد...اینقده دلم مهمونی دیش داش دیناش داش میخواد...اینقده دلم میخواد زودی تولدم شه و کادوی تولد بگیرم...اینقده دلم سورپرایز پارتی میخواد...اینقده دلم میخواد عطر بزنم بوش پشت سرم بمونه...اینقده دلم میخواد ماتیک پر رنگ بزنم و با دوستام و خواهرم و اینا بریم شب ال - کافه کاپوچینو بخوریم...اینقده دلم کیک بادومی و قهوه کافه جام جم میخواد...اینقده دلم آفتاب گرفتن و برنزه شدن میخواد...اینقده دلم دوست صمیمی میخواد که دهنش لق نباشه و کلی با هم حرفای خوب بزنیم و گپ بزنیم و اینا...اینقده دلم میخواد حقوق که بگیرم و برم واسه خودم پاساژ گردی و خرید ...اینقده دلم میخواد تولد دوستام شه و براشون کادوی خوشگل بگیرم و تو کاغهای خوشگل بپبچمش و وقتی بازش میکنه خوشحالی رو تو چشماش ببینم...

اینقده دلم گله ائی مهمونی رفتن میخواد...خیلی چیزا که عمرا" فکرشو نمیکردم الان برام مثل خواب شده...اینقده...اینقده...

دلم یه چیز آشنا میخواد...یه کم گرمای آدمها رو...یه نگاه مهربون تو قطار...یه لبخند تو خیابون...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:5  توسط دون دون   |