تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

به علت امکانات رفاهی زیاد و بالا بودن فرهنگ عمومی و از بین رفتن برخی مفاهیم و معانی زندگی در بلاد فرنگستان اقلام زیر فوری نیاز می باشد:

- یک عدد صندوق صدقات و نذورات با گارانتی صحت کارکرد نیازمندیم. 

- چند عدد گدا با بچه و ویلچر و روزنامه فروش ترجیحا با چشمان چپول مثل اون که سر بلوار دریا تو سعادت آباد کلاه حصیری میذاره و روزنامه میفروشه نیازمندیم.

- تعدادی مزاحم تلفنی جواد با جنبه که بشه بهشون فحش خواهر و مادر هم داد در اسرع وقت نیازمندیم.

- تعدادی کارت پخش کن و خیابون کثیف کن جهت تزئین فضای عمومی نیازمندیم.

- افرادی بی نزاکت و چندش آور جهت به گند کشیدن توالت های عمومی و نوشتن اشعار و صور قبیحه بر دیوارهای سرویس های بهداشتی نیازمندیم.

- تعدادی صف درست کن کاذب جهت رونق بخشیدن به ادارات و بانکها و احیائ کانسپت صف در همه جا نیازمندیم.

- لائی کش حرفه ائی سریعا مورد نیاز می باشد.

- برای تولید اصوات ناهنجار و پر رونق کردن فضای شهری و ایجاد جذابیت بصری و تنوع خودرو ها به تعدادی راننده با ماشین از رده خارج مجهز به بوق بلبلی...بنز...و غیره نیازمندیم.

- شبهای تعطیل و غیر تعطیل به تعدادی خودرو با شیشه باز و اوپس اوپس موزیک برای تقویت کمر و باسن نیازمندیم.

- جنگ اعصاب و همسایه دهن سرویس کن فوری نیازمندیم.

- تعدادی پا بو بد با جوراب نشسته جهت درآوردن کفش در راهرو و پشت درب آپارتمان نیازمندیم.

- وانت و نیسان آبی بد رنگ با راننده لائی کش  با بار لوله و آجر نیازمندیم.

- جیب بر...دزد...آدم کش...بچه دزد...خفاش شب...متجاوز به عنف ...نیازمندیم.

- افرادی جهت ریختن زباله در خیابانها و پارکها و همه جا نیازمندیم.

- تعدادی شاشو با کلیه های پر حجم جهت شاشیدن به در و دیوارها و ایجاد بوی نامطبوع فوری نیازمندیم.

متقاضیان واجد شرایط میتوانند از همین حالا ثبت نام کنند.

در صورتی که شغل مورد نظر شما در این آگهی نبود با ما باشید .آگهی های بعدی در همین صفحه به چاپ میرسد. 

                  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:10  توسط دون دون   | 

چقدر مملکت باحالی داریم به خدا...

به گزارش بی بی سی که البته متن کامل رو میتونید برید بخونیدو این شرح من از این گزارشه:

جایزه مهرگان که به جز ادبیات به علم و محیط زیست هم داده میشود...امسال منگول شد...

در بخش ادبیات از علی اشرف درویشیان تجلیل شد.در بخش علم هرچی هیئت داوران فکر کرد نتونست کسی رو شایسته این جایزه اعلام کنه.بخش جایزه الوند که به ادبیات و رمان نوجوانان جایزه میداد خذف شد و دلیلش کاهش انتشار رمان و مشکلات مالی بوده.بقیه جوایز رو هم اومدن تقسیم کردن و از هر کتاب یه داستان کوتاه انتخاب شده و به طور مشترک به نویسندگانش جایزه دادن.

اما....اما در بخش محیط زیست  از هوشنگ ضیائی به خاطر نجات و حفظ پلنگ آسیائی تقدیر شده ولی انگار جایزه ها تمام شده بوده بهش یه سیم کارت اعتباری ایرانسل دادن.پلنگ آسیائی هم طی نامه سر گشاده ائی از آقای ضیائی تجلیل کرده و گفته هر چی زنگ زده آنتن نمیداده و راه هم دور بوده با اهل و عیال سخت بوده وگرنه حضورا خدمت میرسیدن و قول داده خودش و خانواده اش را تا هفت نسل پلنگای آسیائی نمیخورن ولی در مورد پلنگای آفریقائی و آمریکائی و اروپائی و اقیانوسیه و قطبی هیچ مسئولیتی رو قبول نکرده.

خلاصه اوضاع بد جوری منگول شده...عوضش قراره به زودی هسته هائی که محمود جون کاشته جوونه بزنه و ببینم کی خ..ا.یه میکنه جایزه بهمون نده اونم در عرصه علم و دانش و فن آوری...ایشاللا نوبل میگیریم چشم حسود بترکه....راستی یه گوسفندی هم قلمه زده بودن تو رویان اصفهان...نمیدونم چرا به اون جایزه ندادن؟!ایشاللا که ببعی کوچولومون زنده باشه نشر کتاب در مملکت باحالمون خوب بشه و براش کتاب شنگول و منگول رو بخونن و از این حرفا...

در بخش آخر این جشنواره ادبی غیر دولتی...به ممیز و آ سانسور  اعتراض شد و همه از پله اومدن پائین و قرار شد به نشان اعتراض همه ممیز ها رو بردارن و عدد پی رو ۳۱۴ اعلام کردن و کل معادلات جهان قراره منگول بشه...

نی ناش ناناش...منگول....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 20:40  توسط دون دون   | 

دنیا دنیای زوره دیگه.هر کی زورش بیشتره قلدری میکنه. اونی که زورش بیشتره هر چی بگه همونه و کسی هم حق نداره بپرسه چرا ؟ اصلا اونی که ضعیف تره حقی نداره...اگه هم داشته باشه همون قوی ترا براش تعریف کردن .

خوب آدم فهمیده اونه که پاشو به اندازه گلیمش دراز کنه.اگه بخواد زیاد حرف بزنه و سئوال کنه و نظر بده و کنجکاوی کنه...دعوا میشه...جنگ میشه...بسته به اینکه این روابط کجا حاکم باشه جنگ جهانی...جنگ داخلی...جنگ قومی قبیله ائی...جنگ فامیلی...جنگ خانوادگی و دعوای بین زن و شوهر بوجود میاد.

اینقدر ظریف این قدرت طلبی و سلطه گری تو روابط آدمها حاکم میشه که از شرک خفی که میگن: (مثل راه رفتن مورچه رو سنگ تیره در شب بی مهتابه)   هم تشخیصش سخت تره.

همون جا که وقتی میپرسی چرا؟ میشنوی چرا نداره...یا چقدر سوال میکنی...اون وقت به شعورت توهین شده...میفهمی که آها...خوب...

همون جا که وقتی میگی دوست ندارم یا یه اعتراض ساده میکنی...میشنوی ...وای که چقدر غر میزنی...بعد که میپرسی خوب...پس کی و کجا نظرمو بگم؟ اصلا من به عنوان یه آدم که حق داره دوست داشته باشه یا دوست نداشته باشه...دلشیه چیزی رو بخواد یا دلش یه چیزی رو نخواد کی میتونم نظرمو بگم؟ ...میشنوی...بحث نکن...و میبینی نه حوصله ائی برای شنیدن تو هست و نه تو میتونی با سوال و حتی منطق به جواب برسی...اینجور وقتا فقط گذشت به دادت میرسه...والسلام

 اون آدم قویه که زورش زیاده هر وقت و هر جا و هر جور بخاد میتونه نظرش رو بگه ولی تو نه! اینو باید خوب بفهمی...

می گی منم حق دارم ؟خوب سورئالیستی فکر میکنی!!!

بعد میرسی به این که محکوم شدی به سکوت...میخوای بخواه...نمیخوای...همینه که هست.

میتونه این آدم چه میدونم مثلا پادشاه مملکتت باشه ...حاکم شهرت باشه...کدخدای دهاتتون باشه...پدرت باشه یا شوهرت باشه.

و بعد میتونی اینو بفهمی که عدالت به معنی تساوی نیست ؟

اگه آدم صلح طلبی باشی و حوصله جنگ و دعوا و تنش نداشته باشی سرتو می اندازی پائین و میپذیری...

اگه نه این گوی و این میدان...یا اینقدر قوی شو که بتونی با هاش برابری کنی...یا ازش قویتر شی...یا اینقدر دلت دریا باشه که همه اینا توش حل شه...

وگرنه له میشی...مثل رب گوجه فرنگی تبرک!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:15  توسط دون دون   | 

اینجوری که رادیو ها و مطبوعات دارن از احتمال حمله و جنگ بین ایران و دشمنان اسلام و حسودائی که چشم ندارن ببینن مملکت مسلمین و امام زمان داره اتمی میشه ...اوضاع یه جورائی خیطه!

حتی تصورش هم خیلی وحشتناکه.بازم جنگ و بمبارون و آژیر قرمز و وضعیت سفید.بازم قطع برق و چسب های بی ریخت ضربدری پشت شیشه ها.بازم چراغ های گاز سوز و فش فش بد صداشون موقع سوختن.بازم دل گرفتن بچه های کوچیک از تاریکی و نور لامپ های سرد و سفید مهتابی. بازم آخیش گفتن وقتی که موشک به خونه همسایه میخوره و فرداش عذاب وجدان گرفتن که چرا همچین دعائی کردیم!  بازم دسته دسته رفتن بچه ها به دهات ها و شهرهای دور امن تر و برگشتن مامان و بابا های کارمند و دلشوره دیدن دوباره همدیگه.بازم شبا زیر پتو گریه کردن بچه ها واسه ماماناشون و ...و ...و...

کاشکی یه موشک بزرگ بود که فقط میرفت و بر نمیگشت و نمیشد ازش پیاده هم شد...اونوقت محمود و دوستاش و هم طایفه و هم قماش هاشو از همه جای دنیا میریختن تو این موشک و میفرستادنشون فضا اینقدر بزنن تو سر هم و کونشون بسوزه که نمیتونن بیان رو زمین تا جونشون دربیاد...یه تلویزیون هم بود که هی چیزای کون سوزیدنی نشونشون میداد و هی تبلیغ بستنی و چیزای کیفی میکرد...

هر چند بازم همین آش میشد و همین کاسه...بعدش حالا عباس می اومد و دوستاش...

ای بابا....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:46  توسط دون دون   | 

منو باش که خوشحال بودم هوا گرمه و از اون سوز و سرما که میگن خبری نیست و پا قدمم خوب بوده و همش هوا آفتابیه...نه اینجورا هم خوشحال نباش ...شنیدم که که خرس های قطبی به خاطر گرما نتونستن به خواب زمستونی برنو حتی دیازپام هم خوردن ولی فایده نداشته و چشماشون پیلیک پیلیک باز مونده و همه زمستون غیبت کردن و فحش خواهر مادر و برادر و پدر به جون ما آدمیزاد نابکار دادن و دیدن دلشون خنک نمیشه و دست آخر هم یه شکارچی بدبخت رو خوردن ...هنوز هم دلشون خنک نشده !

از اون بدتر یخ های قطب هم دارن زارت و زورت آب میشن و عنقریبه که بریم زیر آب و زیر آبی بریم...

شنیدم که میگن حتی اگه همه کارخونه ها و مراکز آلوده کننده محیط زیست و همه اونائی که زیاد میگوزن و گاز های مخرب میفرستن هوا هم دست از کار بکشن...باز کار از کار گذشته...

پس دیگه چه یه وجب چه ده وجب...آب که از سرمون گذشت...پس دیگه لا اقل میتونیم با خیال راحت بگوزیم و از این عمر باقیمانده لذت ببریم

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:0  توسط دون دون   | 

من یه تجربه جدید پیدا کردم. چند روز پیش با دوست جونم رفتیم سفر ولی نه یه سفر معمولی...یه سفر ویژه بود.سفر عقب عقب رفتیم اونم با قطار.

اگه میخواستیم با ماشین بریم خیلی سخت بود چون باید همه راه رو دنده عقب میرفتیم...پیاده هم که اصلا حرفشو نزن !

تو راه تمام وقایع زندگیم مثل فیلم از آخر به اول اومد جلوی چشمم....هر چی میگفتم بر عکس میشد تازه یکی کف توالت جیش کرده بود که فکر کنم اونم مثل ما عقب عقب میرفته و اومده بگوزه بعد جیشش اومده و غافلگیر شده...اما اگه میخواست جیش کنه گوزش می اومده....

اما برگشتنی خیلی خوب بود چون جلو جلو اومدیم و تازه زودتر هم رسیدیم...

میگن سفر آدم رو با تجربه میکنه...همینه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:22  توسط دون دون   |