تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

ووووی که چقدر دلم میخواد یه کار جدید بکنم که یه کم بهم خوش بگره...یعنی بیشتر خوش بگذره اونم از جنس مردم آزاری...از اون کارائی که بعدش یواشکی ته دلت قیلی ویلی میره و غش غش میخندی. اینقدر همه یه جورین که حتی نمیشه سر به سر کسی گذاشت.همسایه ها رو هم که اصلا  نگو...فکر کن شب بیان شکایت منو به دوست جونم بکنن یا پلیس بفرستن در خونه مون حیثیت مون بره...بعد منو با دستبند ببرن حبس که بی تربیت فلان و بسار کردی اونم تو این جامعه متمدن مگه پیر مرد با تو شوخی داره ! بعد دوست جونم با کمپوت بیاد ملاقاتم...

یادش به خیر چقدر میشد تو تهران خندید و خوش گذروند خدائیش همه پایه بودن واسه کرکر خنده.کلی اتفاق های باحال می افتاد.اینجا کسی الکی نمیخنده...الان هم گاهی موضوعات خنده دار هست ولی تنهائی نمیشه بهش خندید چون دوست جونم میگه باید به همه احترام گذاشت و مثلا نباید به اونائی که به لاله گوششون یه وزنه شبیه نعلبکی آویزون میکنن و لاله گوششون تا نوک ممشون آویزون میشه که خوشگیل و جیگر شن خندید...باید گفت به به...چه چه...یا نه سکوت کرد و نگاشون نکرد...آخه نمیشه خوب من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و مثل دیوار بی تفاوت باشم یواشکی نگاشون میکنم و تو دلم میخندم. البته اونی هم که این کارو میکنه کرم داره و میخواد بقیه نگاش کنن وگرنه این کارو نمیکرد!!!

اینقدر دلم میخواد تو خیابون با یکی دعوام شه بعد با لگد بزنم تو تخمش...اینقدر دلم میخواد یکی لائی بکشه شیشه رو بدم پائین به بگم تصدیقتو از ماست بندی گرفتی؟  یادش به خیر میرفتم بقالی عباس آقا یا اسدالله محلمون یه چیزی میخواستم که طرف تو عمرش نشنیده مثلا می گفتم بادی لوشن دارین.. بعد تو دلم ریسه میرفتم از خنده...اینقدر میشد با دوستام به سمت تجریش وایسم و به تاکسی ها بگم مستقیم ونک.

من و خواهرم که میرفتیم بیرون مثلا تندیس تو میدون تجریش کلی میخندیدیم...اصلا مردم خنده دار بودن و با نمک.فامیل هامون هم همینطور . هر روز یه خبر از یکی میرسید که میشد باهاش یه هفته حال کرد.

همین مامان جونم...من اینجا هم از دستش میمیرم از خنده.چند روز پیش اومدم پلوور زمستونی که از ایران آورده بودم را بپوشم دیدیم اوه اوه چه بوی نفتالینی میده...دوست جونم هم هی به من میگه بوی نفتالین میدم.یادم اومد یه بار میخواستم برم مهمونی تو تهران همین بلا سرم اومده مامانم میگفت عطر بزن بوش معلوم نمیشه...فوقشم بشه...بوی بدی که نیست...میخواستم دونه دونه موهای سرمو با قاشق بکنم ! من نمیدونم چه علاقه ائی مامانم به نفتالین داره...اونم نه یه ذره...باید همچین بره تو خورد لباس که دیگه بوش نره.تا حالا لباس هامو چند بار شسته ام هنوز بو میدن!

آره خلاصه ملاله و کمبود کرم و مردم آزاری که اونم ایشاللا درست میشه و من متمدن و با فرهنگ میشم و یاد میگیرم که باید سرم تو لاک خودم باشه و مثل دیوار بتونی بشم و چشمم فقط هر چی مربوط به منه رو ببینه و گوشام تیز نشه که کی چی میگه...یاد میگیرم فضولی موقوف و گرنه فضول جاش تو جهنمه...هر چند بعید میدونم ولی شاید بتونم حداقل اداشو در بیارم...ایشاللا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:14  توسط دون دون   | 

 امشب که دوست جونم آووکادو خورد بهم گفت که اگه هسته اش رو بکارم زود سبز میشه.منم سریع مثل جت رفتم و کاشتمش تو گلدون بهش آب دادم گذاشتمش دم شوفاژ که گرم باشه.

خدا کنه زود سبز شه و یه عالمه میوه بده بعد من میوه هاشو بفروشم و کلی پول در بیارم. بعد میخوام با پولش یه کشتی واسه دوست جونم بخرم یه زیر دریائی هم واسه خودم که  با طناب محکم به هم ببندیمشون و بریم با هم سفر دریائی بعد من زیر آب با دلفین ها بازی کنم بعدش به ماهی های خطرناک شکلک در بیارم. هر کدوم که خراب شد اون یکی بکسلش کنه. گاهی هم نوبتی همدیگه رو سر بدیم و بکشیم.

من خیلی دوست دارم جیش کنم وسط اقیانوس آخه تا حالا این کارو نکردم.بعد همه ماهی ها جیشی میشن!

من دوست دارم با دوست جونم دزد دریائی بازی هم بکنیم ولی هنوز نمیدونم اونم دوست داره دزد بشه یا پلیس.من که دوست دارم دزد بشم.خدا کنه اون نخواد دزد بشه چون دعوامون میشه بعد مجبور میشیم وسط دریا گردو شکستم یا سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم.

اگه درخت جونم اووکادو زیاد بده بازم هسته های اونا رو هم میکارم بعد میوه هاشو صادر هم میکنم.اسم شرکتمم میذارم صادرات آووکادوی اصل من دونی و پسران...که اگه بعد ها بچه هام پسر شدن راه منو ادامه بدن بعدش یه عکس با لبخند شدید هم از خودم میذارم رو جعبه اش.بعد تازه میتونم با شرکت روزانه قرار داد ببندم و محصول مشترک بدیم بیرون و من کنار اون گاو خوشکله وایسم و با هم تبلیغ کنیم اما اصلا نمیارم گلزار بیاد کنارمون ...قیافه میگیره عکسمون خراب میشه.کلی کارای دیگه هم میخوام بکنم...

یعنی میشه؟...فکر کن....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:40  توسط دون دون   | 

یادمه اولین باری که خاله ام با بچه کوچیکش اومد ایران بچه اش تازه چهار دست و پا راه میرفت.تا جائی که فرش بود می رفت و بعد دور میزد و نمیرفت روی موکت.تعجب کردم و بعد فهمیدم که خونه شون پارکته و بچه اجازه نداره بره بیرون از فرش چون زانو هاش درد میگیره و حالا هم همین کارو میکنه...به همین سادگی ما هم شرطی شدیم.

یادمه از بچه گی دختر بچه ها حق نداشتن برن تو جمع های مردونه...مهمونی ها خود به خود زنونه مردونه میشد.زنها یه ور...مردها یه ور.جمع های مردونه برام جالب بود...سیگار میکشیدن و بلند بلند میخندیدن...تخته و ورق بازی میکردن...فحش بد میدادن...راجع به چیزهای مهم صبحت میکردن...چیزهای جدی...مسائل اجتماعی و اقتصادی و خیلی چیزهای دیگه ولی اونجا واسه ما ورود ممنوع بود . من همیشه به هر بهانه ائی به اون ورود ممنوع سرک میکشیدم...بابا من برات تاس بریزم؟ بابا برات چائی بیارم ؟

جمع های زنونه یه جور دیگه بود...پچ پچ و غیبت و غر غر و درد دل...حرف هائی که معمولا یا جسارت گفتنش نبود یا گوشی تو زندگی خصوصی شون یرای شنیدنش نبود...از مادر شوهر و خواهر شوهر و بد خلقی شوهر و رختخواب دیشب شون و رنج ها و مشکلات شون...و همدردی جماعت زنانه...همون جا راهکار پیدا میشد و نسخه پیچیده میشد و تجربیات شون رو با هم شریک میشدن...همون جا بود که ما دختر بچه ها هم راز های  نا نوشته زن بودن رو یاد میگرفتیم...یاد میگیرفتیم که باید پنهونی زندگی کنیم...پیچیدگی های زنانه...آره ملوک جون شوهرت بهت توجه نمی کنه؟ یه شام خوب بپز...برو به سر و وضعت برس آخه این چه ریخت و قیافه ائیه ؟دو روز دیگه چشم شوهرت میره دنبال زنای خوشگل... میخوای بری خونه مامانت نمیذاره؟ شب به خودت برس و تو رختخواب ازش بخواه ...کمرت درد میکنه دلت نمیخواد یه شب باهاش بخوابی؟ نمیشه مرده دیگه باید راضی اش کنی وگرنه میپره ...و این جوری یاد گرفتیم حتی نوازش و عشق رو بفروشیم و باج بدیم و کل فامیل و دوست آشنا تو اتاق خوابمون ...تو شب های خلوتمون حضور پیدا کردن...نا امنی فضای حاکم به زندگی هامون بوده و هست . بابت کارهای خوبمون یعنی خود سانسوری مون و قربانی شدنمون جایزه گرفتیم و بابت کارهای بدمون یعنی ابراز نظر یا مخالفتمون به بدترین و نا عادلانه ترین شکل تحریم و تنبیه شدیم...تا یاد گرفتیم لای سیم خاردار های محدوده ورود ممنوع چه جوری زندگی کنیم که آسیب فیزیکی نبینیم و تنمون خراش نیفته !

حتی تو اون زن هائی که از بقیه بهترن و آگاه ترن باز نا خود آگاه این روحیه هست و با هم معامله میکنن ولی زیر لایه های دیگه ائی از رفتار مدرن تر...یاد گرفتیم که سکوت کنیم و حرفمون رو نزنیم ولی در عوض یه جای دیگه حال طرف رو بگیریم و مثل انبار باروت منفجر شیم که گاهی دودش همه زندگیمونو سیاه میکنه...کوهی از خشم شیم و نفرت پنهانی ولی لبخند بزنیم...چقدر خوب بهمون یاد دادن که با ظاهری مهربانانه متنفر باشیم و انتقام بگیریم. چقدر ماهرانه یادمون دادن که حتی تنمون رو بفروشیم به بهای حداقل حق و حقوق انسانی مون .

خلوت و فضای خصوصی برامون تعریف نشد...و این تجربه ها سینه به سینه و نسل به نسل دلسوزانه به زنهای بعدی خانواده منتقل شد....این میراث زنان و مادران ما بوده که ما هم باید به نسل بعدی مون یاد بدیم و امانت دارش باشیم.

سخته تغییر دادنش...ولی ممکنه. میشه از خودمون شروع کنیم و بچه هامونو یه جور دیگه تربیت کنیم.چه دختر باشن و چه پسر...یادشون بدیم که انسان باشن و انسانی رفتار کنن ولی اول باید از خودمون شروع کنیم...از اول...سخته الفبای زندگیمونو از اول تعریف کنیم چون همه چیز میریزه به هم ولی ممکنه.

هیچ جا ورود ممنوع نیست.

این توهم ماست که هنوز بعد از اون همه سال هنوز اون تابلو رو اونجامی بینیم...مثل بچه خاله ام که موکت رو نمیدید و هنوز زمین رو پارکت میدید !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:34  توسط دون دون   | 

از امروز صبح با هم درگیریم...اول خواستم قضیه را با صلح و صفا حل کنم مثل گاندی ولی نخواستن...کار به بزن بزن و بکش بکش ( به ضم کاف )رسید....به خدای مجید اول اونا شروع کردن وگرنه من اهل دعوا نیستم... البته گاهی عصبانی شم فحش خواهر و مادر خیلی دوست دارم بدم واسه همین گاهی الکی خودمو میزنم به عصبانیت که فحش بد بدم ولی این دفعه این جوری نبود.

دیدم تنهائی از پس شون بر نمیام...آخه اونا خیلی زیاد بودن

...دوست جونم...خدای مهربون و اولیائش...همه امامزاده های الکی و راستکی( آخه بابام میگه زیر بعضی از این امام زاده ها گنج قایم کردن بعد امام زاده اش کردن که کسی پیداش نکنه)...دعاهای راستکی مفاتیح...حتی جوشن کبیر رو هم که از حفظم...(جدی؟...بابا تو دیگه کی هستی!) به کمکم اومدم.تا الان طی چند فقره عملیات انتحاری زدیم به قلب دشمن...

امداد های غیبی هم اومدن چون امداد خودرو و امداد جاده سایپا در خارج از مرزهای کشور عزیزمون خدمات نمیدن و به جنازه های دشمنان من که دشمن همه هم هستن چون مومن برادر مومنه...تازه بنی آدم هم همینطور...لعن و نفرین کردن...یه تف هم انداختن روشون...خدای مهربون هم قول داد بفرستتشون جهنم...

دوست جونم هم یه سوپ داغ پر از فلفل البته عمدا تند شده بود نه اینکه در فلفل پاش  گشاد باشه ها...پخته بود که دهن همه دشمنان من و بشریت و مسلمین نه تنها بسوزه بلکه سرویس هم بشه که از این غلط ها نکنن و از این طرف ها پیداشون نشه...

منم چند تا طراحی ازشون میکنم در حال سرویس شدن و متواری شدن که بزنیم پشت در خونمون و همه پنجره ها و بنویسیم ورود هر گونه میگروب...باکتری ...ویروس و سرماخوردگی به این منطقه تحت پوشش اماکن متبرکه اکیدا ممنوع میباشد و گرنه ما مسئولیتی در قبال ماتحت و ما بعد و دهنتون نداریم...حتی شما دوست عزیز !!!

الان هم باید برم استراحت کنم و کیف کنم و لم بدم... گاهی از این ور گاهی از اون ور ...و بهم محبت شه و بیان عیادتم و لوسم کنن...از همه مهمتر دکتر قستنطنیه بهم گفته اصلا نباید ظرف بشورم و کار خونه کنم...دوست جونم کمکم میکنه که خدا خیرش بده ایشاللا...

نبرد خونین من دون و دشمنان تا درس عبرتی باشد برای سایرین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 19:47  توسط دون دون   | 

یادمه یه بار یه فالگیر خیلی وقت پیشا بهم گفته بود که ستاره بختت بالای سرته...باید بپری خودت بگیریش...همین جوری سراغت نمیاد ولی بعضی ها ستاره شون جلوی پاشونه...

شاید اون روز این حرف رو باور کردم ...راست و دروغش مهم نیست...ولی برای این لحظه...همین الانی که احساس خوشبختی میکنم...برای چیدن ستاره ام خیلی پریدم بالا تا دستم بهش برسه...

پارسال اردیبهشت بود که یه هفته اومدم اینجا...نه همین جا ...یه شهری همین دور و ورا یه نمایشگاه داشتم...تابلو هامو زدم زیر بغلم ...من و دلم و تابلو هام ...هوا سرد بود...

تا یه شب اتفاقی دیدمش... نمیدونستم که چه اتفاقی افتاده...چرا دلم آشوبه...فرداش رفت...همه جا شمع روشن کردم که باز ببینمش یه هفته اقامت من شد سه هفته که بیاد و بهش بگم دلم پیشش جا مونده...بهترین کارامو براش گذاشتم...بعد برگشتم...من و تابلوهام...ولی دلم جا موند

دیدم نمیتونم بدون اون زندگی کنم...میتونم ها...ولی دیگه اسمش زندگی نیست.

تا اینکه یه ماه پیش یکی زد به شیشه پنجره خوابم...اول فکر کردم یکی از اون پرنده هائیه که براشون نون خشک و برنج میذارم پشت پنجره...ولی خودش بود...

دستشو دراز کرد و از پنجره دستمو گرفت و کشید...از خواب که پا شدم دیدم داره نگام میکنه...حالا منم وقتی خوابه نگاش میکنم...حالا با هم شمع روشن میکنیم...با هم ساز میزنیم...با هم میرقصیم...با هم شام درست میکنیم...

هوا سرده...ولی اون گرمه...محکم میچسبم بهش...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 23:47  توسط دون دون   | 

فکر نکنید  من تنبل شدم مثل والریانا...به خدا چند وقته تو این شهر به این گنده گی دنبال لیبل فارسی میگردم...نیست که نیست...منم اعصابم میریزه به هم هی بگردم دنبال حروف و پیدا نکنم...شکر خدا هر چی من دنبالش بگردم تخمشو ملخ میخوره...ای..ای..ای فکر کن...تخم یکی یا یه چی رو ملخ بخوره...شاید هم بد نباشه...من ندارم که ببینم اگه ملخ بخوره خوبه یا نه...اونائی که دارن باید بگن...هر چند نمیدونم این روزا کیا دارن و کیا ندارن !

آخی هر وقت اسم ملخ میاد یاد والریانای کبیر می افتم...هیچ کس رو ندیدم اندازه اون از ملخ بترسه...چقدر دلم براش تنگ شده...امشب داره بارون میاد...یکی دو روزه که از ساعت ۳ و ۴ عصر دیگه هوا تاریک میشه...از لای درز همه پنجره ها باد زوزه میکشه...شهر رفته زیر مه...من دلتنگ همه خاطره ها و  دوستامم...دوست جونم هم خوابیده...من هی چای میریزم و هی سرد میشه...شمع روشن میکنم...کاش همه امشب اینجا بودن...اصلا مهمونی میگرفتیم...دلم واسه چای خوردن خونه والریانا و تیک تاک تنگ شده...دلم واسه شیرین عسل و هله هوله ایرانی تنگ شده...والریانا و تیک تاک میتونن زحمت بکشن برام پست کنن..بقیه هم اگه دوست دارن میتونن تو این امر خیر شرکت کنن...

لطفا با طعم شکلات باشه و وانیل

 

                               

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:35  توسط دون دون   |