تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

آخ که چقدر دلم خنک میشه وقتی مهر میشه و من دیگه نمیرم مدرسه.خدا میدونه من با چه زجری درس خوندم.نه اینکه از درس بدم بیاد...از مدرسه و سیستم آموزشی تخمیمون بدم می اومد.

یه مشت دختر ترشیده بد اخلاق بهمون درس میدادن...بد اخلاق...عقده ائی و از اون بدتر ناظم های گند اخلاقمون بودن.من همیشه دم در دفتر در انتظار تنبیه بودم.روزی صد بار بابا و مامانم رو میخواستن.

چرا؟ الان میگم:

یه بار رفته بودم پشت بوم بچه گربه ائی که اونجا گیر کرده بود رو نجات بدم. دفعه بعد سوار جاروی فراش مدرسه شده بودم و جادوگر بازی میکردم و دوستامو هم سوار کرده بودم. یه بار دیگه اینقدر خندیده بودم که با نیمکت برگشته بودم ته کلاس. یه بار جوراب زرد پوشیده بودم و ....من همیشه سرزنش میشدم چون مثل همه نبودم.همیشه نمره نقاشیم ۱۰-۱۱ بود چون مثل ماتیس نقاشی میکردم و  موهای زن های نقاشیم گاهی آبی و سرخابی بود و در حال رقص بودن ونمی دونستم واسه اینکه معلم خوشش بیاد باید یه زن چادری بکشم که زنبیل دستشه.

الان که نگاه میکنم میبینم هیچ خاطره خوبی از دوران مدرسه ندارم.چقدر این درس معارف اسلامی مزخرف بود.دهه فجر که میشد فیلم های ترسناک از زندان وشکنجه و ناخن کشیدن میذاشتن برامون که بگن شاه بد بوده و من همش خواب بد میدیدم .همش از جهنم میگفتن و سوختن و آویزون شدن زنهای بد حجاب و بی حجاب از موی سرشون و من نمیفهمیدم این همه تفاوت بین خونه و مدرسه یعنی چی؟ فقط میدونستم دلم می خواد حرف مامان و قصه های مامان بزرگ رو باور کنم.اون قصه هائی که عاشق و معشوق هم دیگه رو میبوسن و جادو ها باطل میشه و بارون میاد و هیچ کس دختر رو از زلف بلندش آویزون نمیکنه.کاش اون موقع برامون از عشق میگفتن....

یه بار کارم به جاهای باریک کشید چون سر کلاس معلم تربیتی در جواب یکی از بچه ها که پرسیده بود چه جوری آدم بچه دار میشه گفت: خدا میخواد و به آدم بچه میده من بلند داد زدم نه! بابا به آدم بچه میده چون همکار مامانم میگه شوهرم بچه دار نمیشه و طلاق گرفتن یه شوهر دیگه کرده که بهش بچه داده!!! نزدیک بود برای چندمین بار اخراج شم..من هم اصلا" ناراحت نبودم که خوشحال هم بودم ...

تنها جای خوب مدرسه لقمه های زنگ تفریح بود که کره اش آب میشد لای نون و با ساندیس میخوردم. بوی پاک کن و مداد گلی بود. چقدر دلم برای بوی کیف مدرسه ام که همیشه توی اتوبوس جا می موند و مامان مجبور بود بره ته خط شرکت واحد پیداش کنه تنگ شده.

امسال هم خوشحالم که دیگه مدرسه نمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 23:39  توسط دون دون   | 

اه اه اه اینقدر بدم میاد از آدمهائی که همه چیزو جدی میگیرن.اخماشون تو همه و انگار گذاشتن شون لای دستگاه پرس.بابا زندگی اینقدر جدی نیست.بخند لبخند بزن.بعضی ها فکر میکنن اگه بخندن هویتشون مخدوش میشه...دیگه روشن فکر نیستن...متشخص نیستن

چند وقته همه چیز به نظرم یکنواخته.هیچ اتفاق باحالی نیفتاده.هیچ کس سوتی نمیده بخندیم.

انگار همه عزمشونو جزم کردن که هر روز جدی تر بشن.

وقتائی که اینجوریه یهو شاخ هام میزنه بیرون و دلم میخواد خراب کاری کنم.کودک درونم زبون نفهم میشه و دلش میخواد به رسم کودکی بشاشه تو کفش همسایه ها. امشب رفتم دم در آشغال بذارم زن همسایه مون با چادر و چاقچور اومد دم در منم با لباس تو خونه ...یه نگاه چپ چپ بهم کرد و تو دلش خدا رو شکر کرد که شوهرش نیومده و گرنه چشمش به پر و پاچه من می افتاد و اسلام و همه زهد و عبادات و جای مهر روی پیشونیش و نماز جمعه و شنبه و یکشنبهء چند ساله اش در یک چشم به هم زدن بر باد میرفت.باید شاشید به زهد و چاقچور و پا دریشون با هم.

زنیکه با لگد زد به بچه پیشول خوشگل خال خال من . من هر روز برای گربه های حیاط مون جیگر سفید میخرم ...خرد میکنم که راحت بخورن چاق و چله بشن بعد احمق پیشول منو میزنه.به جان خودم همینه گربه ها میرن تو کفششون میشاشن و اونم هر روز داره کفش آب میکشه.طفلکی ها میفهمن حتی از آدمها هم بهتر.دلم میخواست با لگد بزنم تو اون کون قلمبه اش که از زیر چادرش وقتی راه میره بالا و پائین میره و میگه : لندن.. پاریس..لندن..پاریس.آدم وقتی با حیوونای زبون بسته شفقت نداشته باشه...وقتی پر از خشم و نفرت باشه حالا نماز جعفر طیار بخونه...فایده نداره.خدا کنه چند تا همسایه با حال بیاد برامون صفا کنیم.میترسم این روزا کار دست خودم بدم...هی شاخ هام داره میاد بیرون!!!

 راستشو بگم من میدونم این زنیکه از گربه بدش میاد من هم شبا یواشکی غذای پیشول ها مو میذارم رو پا دریشون...ووووووووی چه حالی میده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط دون دون   | 

من همیشه خوشحالم از زن بودنم و ازش لذت بردم.با همه رنجی که زن بودن  تو این شرایط  داره بازم خوشحالم.

اما گاهی دلم برای بعضی زنها میسوزه. اون زنهایی که بنا به شرایط خانوادگی شون همیشه رنج بردن از زن بودنشون و اجازه دادن که تحقیر شن و پذیرفتن که زن بودن یعنی همین.تجربه نکردن که چقدر زن بودن ...مادر بودن قشنگه...و به عنوان یه وظیفه مثل همه وظایفشون بهش عمل کردن.چشم به هم زدن شوهر کردن با مردی که دوستش نداشتن و باز تا به خودشون اومدن یه بچه تو شیکمشون بوده.

من فکر میکنم چقدر قشنگه که بچه ائی که تو وجود آدم رشد میکنه ثمره عشقش باشه

زن همسایه ما هر شب گریه میکنه و شوهرش کتکش میزنه در حالیکه یه بچه نوزاد داره و من هر شب با گریه اش گریه میکنم.یکی دو بار طاقت نیاوردم و میخواستم برم با شوهرش حرف بزنم حتی دلم میخواست اینقدر زورم زیاد بود مردک رو میزدم. وقتی دعوا میکنن بچه نوزادشون ساعتها گریه میکنه.

وقتی من روزها سرخوش رسیدن پائیزم اون داره به غصه هاش فکر میکنه و حتما" راه برگشتی هم نداره و باید بسوزه و بسازه. وقتی من به عشق فکر میکنم اون دل تو دلش نیست و آرزو میکنه شوهرش دیرتر بیاد خونه.

من خوشبختم که مادرم اون روزهای دور که تو جنگل قصه ها بودیم بهم یاد داد که زن بودن زیباست...زن به زمین نزدیکه...مظهر رویش و بارور شدنه .بهم یاد داد که زن میتونه شخصیت غیر وابسته داشته باشه ... مستقل باشه...انتخاب کنه. زن میتونه قوی باشه...مبارزه کنه ولی زن باشه مثل اون زنهای زیبائی که آخرین شبی که دیدمشون گیس های بلندشونو میبافتن و برام قصه دختر شاه پریون گفتن و بعد باد عاشقشون شد و با خودش بردشون .

 اون روزهای شلوغ و پر از دلهره من بغل مامانم بودم تو خیابون و برام امن ترین جای دنیا بود و حتی از صدای تیر نمیترسیدم چون مامانم قوی بود...و پدری دارم که هیچ وقت بهمون زور نگفت و همیشه زن بودن من و خواهرم رو تحسین کرده .

دلم میخواد خوشبختی ام رو با زن همسایه تقسیم کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:10  توسط دون دون   | 

اگه یه روز سگرمه هات تو هم باشه...خلقت سگی باشه...اعصاب نداشته باشی...با عالم و آدم دعوا داشته باشی...هیچ کس ازت نمیپرسه: چی شده. چون به نظر طبیعی میای

اما اگه یه روز حالت خوب باشه...لبخند بزنی...شنگول باشی...بهت مییگن : مشنگ شدی چی شده؟ چه خبره؟ چون طبیعی به نظر نمیای

کافیه تو خیابون...تو شهر یه نگاه به آدمها  بندازی..به صورت های عبوسشون...راه رفتن قوز کرده شون...اخم های تو هم...میفهمی طبیعی هستی یا نه!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 16:7  توسط دون دون   | 

 

- کاشکی آدمها اینقدر امن بودن که پرنده ها میتونستن تو دستاشون لونه کنن

- خودت چقدر امنی؟

- کاشکی آدمها قلبشون مثل شیشه بود...صاف و روشن و حساس

- اول دل خودتو صاف کن

- کاشکی آدمها اینقدر پیچیده نبودن

- از خودت شروع کن

- کاشکی آدمها.....

چقدر دوست دارم شبها بشینم جلو آینه و باهاش حرف بزنم...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط دون دون   | 

از دیشب تب کردم.تنم میسوزه.عرق سرد میکنم اما حالم خوبه...ته دلم خوشحالم..

میتونم لوس شم و به سوپی که مامان با عشق برام میپزه فکر کنم .

میتونم یه روز تموم تو رختخواب بمونم و به رویاهای شیرین فکر کنم...

میتونم تموم روز موزیک گوش کنم و چای با لیمو ترش بخورم...واااای چای داغ تو لیوان که ازش بخار بلند شه با عطر لیمو... کنار پنجره آشپزخونه با اون حصیر پشتش که با نور بازی میکنه و سایه های قشنگی میندازه کف آشپزخونه...صدای قل قل کتری و بخاری که رو شیشه می شینه و میشه روش شکلک های قشنگی بکشم و گاهی با شیطنت یه چیز یواشکی بنویسم و تا یکی میاد با دست پاکش کنم ! 

میتونم تموم روز ولو باشم و کتاب بخونم شعر بگم و همه وجودم متمرکز شه نوک انگشتام و طراحی کنم.

باد بوی ملافه های تازه شسته شده روی بند رخت پشت بوم خونه روبروئی رو میاره.  

میتونم بوی رب گوجه و آبغوره هائی که زنهای همسایه سالهای دور میپختن رو حس کنم..فکر کنم اون روز ها هم من تب داشتم.

میتونم تموم روز به صدای خش خش برگ های خشک زیر پای مردم گوش کنم.

میتونم تموم روز انتظارتو بکشم و دلواپس نیومدنت از سفر باشم.

میتونم هر سال این موقع عاشقت باشم...

 

              

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:52  توسط دون دون   | 

بازم من سوار ماشین دربستی شدم و ماجرا پیش اومد.اصلا" من اتصالی شدید دارم با شوفر جماعت.

امروز صبح من و مامان چون  بابا جونم ماشین جدید منو برده آب بندی کنه(چسی اومدم ماشین خریدم ها) مجبور شدیم دربست بگیریم.

راننده یه آقای مسن هم سن بابام بود.خلاصه کلی بحث شیرین بنزین و سهمیه بندیو مسائل روشن فکری شد.بحث به انقلاب و جاهائی کشید که داغ دل مامانم تازه شد که چه میکردند اون موقع ها!!!

مامان پیاده شد و راننده منو به سمت محل کارم برد.راننده پرسید موسیقی ناراحتتون نمیکنه؟من هم فکر کردم الان جشن هنر شیرازی چیزی میذاره گفتم نه ! که غلط کردم ...یه هو ورق برگشت آقای راننده یه آهنگ قر دار دامبولی گیشانس از نوع کافه های درجه ۳ لاله زاری گذاشت و شروع کرد که من لیسانس مهندسی کشاورزی هستم. تو دلم گفتم: زکی..فکر کنم جوکشو نشنیده بود خواستم براش بگم هی خودمو کنترل کردم.بهم گفت همه بهش میگن خوب مونده..هی از تو آینه نگاه میکرد که من جواب بدم .منم میگفتم بله...چی بگم واللا!!! بعد گفت من تو ژاپن دوره انرژی گری دیدم. گفتم منظورتون ریکی هست دیگه؟گفت بله من خیلی خوب ماساژ میدم البته نه واسه همه..واسه کسی که اهل فن باشه...منم زبل بازی در آوردم و گفتم نه بابا اینا همش خرافاته که بگم من اهل فن نیستم.

خلاصه گفت..گفت..گفت..وقتی رسیدم به محل کارم گفت : میخوای شماره بدم ماشین خواستی بگو بیام..گفتم مرسی...من ماشین دارم..(عمرا" دیگه دربست بگیرم..اینو تو دلم گفتم)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:36  توسط دون دون   | 

یکی از اساتید و صاحبنظران موسیقی در جمعی از محققین غربی که برای شنیدن و تحقیق درباره گوشه های ردیف ایرانی به ایران آمده بودند به علت اعتماد به نفس بالا مسئولییت ترجمه را نیز به عهده گرفت.

پس از شنیدن هر گوشه ایشان نام آن را به زبان فرنگستانی ترجمه میکرد ...فاجعه آمیز این است که ایشان بعد نواخته شدن گوشه جامه دران با لبخند ترجمه میکنند: استریپ تیز !!! باید این گوشه زیبا را شنیده باشید تا عمق فاجعه را درک کنید.این استاد محترم نمیدانستند که اصلا" نیاز به ترجمه نام این گوشه ها نیست.         برام جالبه که گوشه های : عزال و حسینی...و یا بو سلیک (در دستگاه راست پنجگاه) را چطور ترجمه کردند؟!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:48  توسط دون دون   | 

از دیروز دارم به اصطلاح عرض اندام فکر میکنم.گاهی یه چیزهائی رو طبق عادت میگیم اما وقتی بهش دقیق میشیم میبینیم چقدر یه هوئی واژه ها غریب میشن.

عرض اندام مهمتره یا طول اندام یا تناسب اندام یا عرضه اندام؟

چقدر بعضی الفاظ جدی میتونه مضحک شه؟ از دیروز تا حالا دیگه روم نمیشه بگم اومدم یه عرض اندامی کنم!!! همش یاد عرض سلام..عرض ادب...عرض خیابون می افتم و خنده ام میگیره

حالا دیگه دیکته اش هم برام غریب شده...هی دارم فکر میکنم با ع نوشته میشه یا الف؟

از وقتی دارم این بازی رو میکنم همه چیز تغییر کرده ...انگار دارم تو یه دنیای وهمی زندگی میکنم.مختصاتم ریخته به هم...شما هم امتحان کنید!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:35  توسط دون دون   | 

خدا کنه باد بیاد..نه طوفان شه...از اون طوفان هائی که کتابخونه رو به هم میریزه..بعدش یه نم بارون بزنه که بوی خاک بلند شه و پرنده ها بیان پشت پنجره اتاقم پناه بگیرن و من برای اینکه خلوتشون آشوب نشه..آروم پرده رو بکشم.

خدا کنه باد بیاد و گل های قاصدک رو از پنجره اتاقم بیاره تو...من بگم وای..یکی یادم کرده و برام پیغام داده...منم ببوسمش و در گوشش بگم برو پیش و بگو دوستش دارم.

خدا کنه بارون بیاد و وسطش خورشید بگه:دالی..بعد رنگین کمون شه و من بگم وای یه اتفاق خوب میخواد بیفته.

خدا کنه وقتی که دارم آرزو میکنم از تو بالشم یه پر بزنه بیرون و من بگم: وای این پر یه فرشته اس که آرزومو شنیده و بهش گفته: آمین

خدا کنه وقتی داره خوابم میبره درست قبل از اینکه آگاهی ام بره...آرزو هامو مرور کنم که انعکاسش تو طبیعت عمیق نفوذ کنه و شب خواب آرزو هامو ببینم...آخه میگن بهترین موقع آرزو کردن مرز بین خواب و بیداریه!

خدا کنه امشب هم خوابتو ببینم...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:7  توسط دون دون   | 

این روزا بوی پائیز منو دیوونه کرده..به خصوص صبح ها.دچار نوستالزی دوران دانشگاه شدم.اوایل ترم جدید..با دوستا کافه نادری..قهوه میخوردیم ۴۰۰ تومن ..هی حرف میزدیم میخندیدیم...پر هیجان و بی وقفه حرف میزدیم...آخ که چقدر دلم برای تیک تاک تنگ شده.هیچ وقت فکر نمیکردم شوهر کنه..چه برسه به این که بچه دار هم بشه!!  از وقتی بچه دار شده من بهترین دوست اون دورانم رو گم کردم...تبدیل به یه مامان تمام عیارشده...

آدم باید قدر همه این لحظه ها رو بدونه..همین روزاست که تبدیل میشه به خاطرات خوب آینده( با لحن نصیحت امیز پیر زنانه خوانده شود)

هرچند من همیشه فکر میکنم فردا بهتر از امروز میشه....من همیشه تو پائیز خولیو گوش میدم و یه حس عجیبی پیدا میکنم...دلم میخواست تو بازی عکس ها عکس تولد تیک تاک رو که رفته بودیم پیک نیک بذارم ولی نمیشد!!!

امسال پائیز بازم برام پر از حس های خوبه..از هر سال بیشتر...پر از امیده...پر از زندگی

برای همه آرزوی روز های خوب دارم ..به خصوص جالبات که اونم میدونه من چه حالی دارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:32  توسط دون دون   | 

من از جالبات تشکر میکنم که منو به این بازی دعوت کرد

این عکس منه که دارم با ببعی بازی میکنم.

               

                                           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 23:17  توسط دون دون   | 

(شب-داخلی-خانه ای بالای شهر)

زن وسایلش رو جمع میکنه.حقوقش رو میشماره پنجاه هزار تومن .میذاره تو کیفش.

- رعنا خانم هفته دیگه که اومدی دختر بزرگه تو  هم بیار.مهمون دارم کمکت کنه.

رعنا سگرمه هاش میره تو هم.دلش نمیخواد دخترش پاش به خونه اینا باز شه.

- دخترم پیش آبجیمه.تهرون نیست.

(شب-خارجی-داخل اتوبوس)

رعنا خسته اس.سرپا ایستاده و میله بالا سرشو گرفته.پلک هاش سنگین میشه.با خودش فکر میکنه اجاره خونه رو میدم... برای علی کوچیکه موز میخرم...آخر هفته میرم ملاقات عباس....خوابش میبره

- خانوم مگه مستی؟ ایستگاه آخره...پیاده شو

چشماشو باز میکنه.اتوبوس خلوته و همه رفتن.چادرشو جمع میکنه

- ببخشید آقا.خوابم برده بود

(شب-خارجی-مغازه ای کنار خیابان)

- یه کیلو موز بده آقا

دست میکنه تو کیفش.پشتش یخ میکنه.پول هاش نیست.هی میگرده.دنیا رو سرش خراب میشه.

-آقا برمیگردم.کیفمو جا گذاشتم

فروشنده غر میزنه.

(شب- خارجی-خیابان خلوت)

رعنا داره میره به سمت خونه. زیر لب غر میزنه..کدوم شیر ناپاک خورده ای کیفمو زد..آخ اگه خوابم نبرده بود...جواب صاحبخونه رو چی بدم؟

ماشینی آهسته میاد کنارش.شیشه رو میده پائین.

- خانوم برسونمتون.این وقت شب خوبیت نداره تنها برین.

در ماشینو براش باز میکنه.رعنا دور و برش رو نگاه میکنه.روشو میگیره.

- نه آقا نزدیکه.میرم

- د..ناز نکن..میرسونمت

رعنا دیگه نای راه رفتن نداره...سوار میشه.

(شب-خارجی-داخل ماشین)

-حالا  چرا روتو گرفتی؟

بوی الکل تندی از دهن مرد میزنه بیرون.رعنا چندشش میشه

-من همین جا پیاده میشم آقا

-چه عجله ایه حالا؟یه دور بزنیم خودم میرسونمت.

مرد از بغل رعنا وشگون میگیره.رعنا چشماش پر میشه.خسته تر از اینه که بخواد مبارزه کنه...

(شب-داخلی-خانه رعنا)

دستاش پره.کلی خرید کرده.بچه ها خواب رفتن.روی علی کوچیکه رو میکشه.نایلون های خریدشو میذاره تو آشپزخونه...پول کرایه خونه رو میذاره رو طاقچه...میره زیر دوش..بغضش میترکه...

(روز -خارجی-کوچه ای خلوت)

رعنا پشت سرشو نگاه میکنه. با عجله از تو کیفش آینه در میاره. لباشو سرخ میکنه. یاد روز عروسیش با عباس میافته...بغضشو فرو میخوره.

(روز -خارجی-خیابانی شلوغ)

ماشین ها براش بوق میزنن...اولین ماشینی که ترمز میکنه سوار میشه.

- خانوم خوشگیله کوجا تشیف میبرین؟

مرد دهنش بوی تند سیر میده.رعنا میخواد بالا بیاره.خودشو کنترل میکنه.

- هر جا شما برین

-خانوم خوشگیله..ما سه نفریم.بریم؟

رعنا سرشو میگیره بالا.بغضشو قورت میده.تصمیم گرفته تا قبل عید بدهی های عباس رو بده و از زندون آزادش کنه. صدای اذان ظهر از مسجد میاد. چشماشو میبنده.

- بریم

.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:6  توسط دون دون   |