تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

من پست امشبم رو داده بودم.اما کفرم گرفته به خدا.این آقای فرزاد حسنی نازدار بلا با این برنامه جدیدشو میگم

چند دقیقه پیش با متانت اعلام کردن که ۱۲ نفر از اراذل و اوباش در تهران صبح امروز به دار آویخته شدند.

نتونستم گریه نکنم.حتی اگه این آدم ها جرمشون همین باشه که اینا میگن.چشم چرونی و تجاوز به زنان و دختران و قاچاق مواد مخدر...بابا آدم بودن...

نمیدونم چه کسی صلاحیت داره در مورد زندگی آدمها و مرگشون تصمیم بگیره؟...کسی چه میدونه که این آدمها تو چه شرایطی بزرگ شدن؟کسی میاد اینو بررسی کنه که این آدمها و اراذل چرا این کارو کردن؟..کسی به خودش زحمت میده که بودجه بذاره و اینا رو باز پروری کنه؟

..این همه بوجه صرف میشه حاجی میره مکه و سنگ و چوب رو ماچ میکنه و میاد...بی هیچ تغیری در درونش...فردا میاد میکشه رو جنسش و کلاه بقیه رو بر میداره...میگن حاجی اونه که طواف کعبه دل کنه...

دلم بد جوری به درد اومد...با افتخار چوبه دارشونو و چشمهای پر از اشکشونو نشون دادن ...کسی نمیگه چرا؟؟؟چرا؟؟؟ تازه به جرمشون هم اعتراف کردن!!! مگه میتونستن نکنن؟

اونائی که طناب دار رو انداختن گردن این اراذل تا حالا گناه نکرده بودن؟چشم ناپاک نداشتن؟

مگه علی وقتی میخواستن یه زن فاحشه رو سنگسار کنن نگفت فقط کسی سنگ بزنه که تا حالا گناه نکرده باشه؟

از فردا هم دختر ها اگه مانتو کوتاه بپوشن... لباس چسبون بپوشن..و پسر ها اگه لباس مارک دار غربی بپوشن سر و کارشون با کرام الکاتبینه !!! 

امشب چشم چند مادر گریونه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:15  توسط دون دون   | 

به نظر من زنها دو دسته هستن:

یا انتخاب میکنن یا  منتظرن انتخاب شن

اگه انتخاب کنن بهشون مودبانه میگن جسور اما تو پرانتز یعنی پررو و وقیح و کلی پچ پچ و حرف و حدیث پشت سرشون

اگه بشینن که یکی انتخابشون کنه بهشون میگن زن خوب..نجیب...سنگین و رنگین...با حیا و کلی تعریف و تمجید...حتی اگه عاشق بشن این اجازه رو به خودشون نمیدن که بگن...کلی عشوه میان و بهونه میارن که: میدونی چیه؟..من فردا شب خواستگار دارم( یعنی زود باش بیا منو بگیر).اون وقت یا این اتفاق میافته و تا تقی به توقی بخوره یه عمر منت سر بابا میذارن که خودت منو خواستی...منو بگو اومدم با تو زندگی کردم..کلی خواستگار داشتم..یا نه...با حسرت یه عشق میرن با یکی دیگه زندگی میکنن و دائم میرن تو جایگاه من بدبخت...حیف من و ...

اما اگه انتخاب کنن: یا میرن با اونی که دوستش دارن زندگی میکنن ...لذت وصلشو میبرن...به اونی که باهاش زندگی میکنن افتخار میکنن و تو روزهای سختی به خاطر عشقشون عاشقانه صبوری میکنن.. تو  موضع قربانی و من بدبخت نمیرن...یا نه..نمیشه به خاطرش مبارزه میکنن... 

نمیگم این تقسیم بندی دقیقه من نه روانشناسم نه جامعه شناس و نه مشاور خانواده..شاید یه چیزی بین این دو دسته هم باشه...فقط نظر منه

چقدر خوبه که زنها به خودشون این حق رو بدن که انتخاب کنن...اما من میدونم که جزء دسته انتخاب شونده ها نیستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 21:44  توسط دون دون   | 

من یه راز بزرگ دارم.از اون راز هائی که قلب خود آدم هم تحملش رو نداره.از اون راهائی که سینه خود آدم به تنگ میاد از نگفتنش.از اون رازهائی که میترسم حتی با خودم زمزمه اش کنم که مبادا به گوش باد برسه.از اون رازهائی که دلم میخواد بلند بلند در اوج زیباترین دستگاه موسیقی آوازش بخونم.دلم میخواد بالای بلند ترین معبد جهان برقصمش.از اون رازهائی که مثل جادو میمونه و از ترس چشم بد نمیتونم زیر لب حتی زمزمه اش کنم. من اسم اعظم رو پیدا کردم . همون اسم اعظمی که آب و باد و خاک و آتش رو به فرمان خودش در میاره. همون اسم اعظمی که خاک رو به زر تبدیل میکنه.همون اسم اعظمی که توتیاست.همون اسم اعظمی که در های بسته رو به یک اشاره باز میکنه و نا گشوده ترین قفل ها رو کلیده.همون اسم اعظمی که در تاریک ترین شب های نا امیدی شب چراغ راه راه گم کرده هاست. همون اسم اعظمی که ملکه سبا رو با تختش در یک چشم به هم زدن پیش سلیمان میاره. من هنوز بلند ترین معبد و زیباترین گوشه آواز رو برای رقصیدنش و خوندنش پیدا نکردم...ولی نشونی اش رو دارم.. وای ...اگر برقصم .. اگر بخونم... تا اون زمان صبوری میکنم...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:46  توسط دون دون   | 

این تابستون امسال چقدر طولانی شد.نمیدونم چرا تموم نمیشه که باز برگ درختا بریزن..پائیز شه..

پائیز ...پائیز...فصل عاشقی..تب..هذیان...دل آشوبه...

همیشه من پائیز احساس زندگی میکنم.نمیدونم چرا خیلی ها میگن دلشون میگیره؟!!!

خیابون ولیعصر از ونک تا تجریش رو پیاده برم...برگ ها زیر پام خش خش کنن...سر راه هرچی نمایشگاهه برم...یه کافه بشینم...قهوه..موزیک...بارون...کافه نادری تو پائیز یه حال و هوای دیگه داره..از پنجره میشه هزار تا رنگ توی حیاطش دید

من بوی پائیز رو از اواسط شهریور حس میکنم...یه چیزی زیر پوستم گزگز میکنه...

خدا کنه امسال زود پائیز شه...زود...

خدا کنه امسال با برگ ریزون از آسمون فرشته ها بیان رو زمین و از پنجره اتاق عشق بیارن بذارن زیر بالشمون و وقتی خوابیم آرزوهامونو رنگ کنن..مثل بچه گی ها که فرشته مهربون شب ها زیر بالشمون کادو میذاشت...امسال پائیز برای همه پر از حس های خوب باشه

خداکنه...من پنچره رو باز میذارم...چشمامو میبندم...منتظرم...۱...۲...۳

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 4:24  توسط دون دون   | 

میگم این روزا مشتری اتوبوس ها زیاد شده..صف های طولانی...نمیدونستم چرا..ولی الان فهمیدم:

چند روز پیش مجبور شدم یه مسیر یه طرفه رو که یا باید پیاده می اومدم یا با اتوبوس ...سوار اتوبوس بشم..اسمش هم با حاله ها  اتو...بوس..اتوبوس  خلاصه ... اول خط بود و من یه جا گیر آوردم بشینم..کم کم شلوغ شد..همه خودشونو به هم فشار میدادن..بعد قسمت مردونه پر شد..بعد کم کم خانوما بر اثر گرما هی چادراشونو باد دادن و ابروهای تاتو کرده آلبالوئی شونو بالا انداختن و گردن بند های طلاشون معلوم شد...بعد کم کم بعضی مردا اومدن تو قسمت زنونه..بعد کم کم هی خودشونو مالیدن به خانوما...با کمال حیرت دیدم صدا از سنگ و علف در میاد که از خانوما در نمیاد...تعجب کردم و فهمیدم زمان چک و سیلی تو گوش مردای انگولک کن به سر اومده و همه فهمیدن چه حالی میده!!!

بعد ایستگاه بعد با هم پیاده شدن و رفتن ددر شاید هم بازار روز(خدا میدونه) شاید هم مسیرشون اتفاقی یکی بوده...کمبود بنزین هم نعمتیه...

ز حکمت خدا گر ببندد دری ز رحمت گشاد در دیگری...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:41  توسط دون دون   | 

چند روزه دارم به این فکر میکنم که چه قانونی تو طبیعت حاکمه؟ چیه که سرنوشت آدم ها رو رقم میزنه؟

..دارم به جبر و اختیار فکر میکنم...بعضی ها میگن دعا باعث میشه آرزو ها مستجاب شه..دائو میگه عمل کردن بدون عمل را بیاموز...بعضی ها میگن اصلا" آرزو نداشته باش چون راه طبیعت رو میبنده و تسلیم باش و بذار طبیعت کار خودشو بکنه...بعضی ها میگن الانت نتیجه اون تصویر ذهنی که قبلا" ساختی پس مثبت اندیش باش و آرزو هاتو نقاشی کن...بعضی ها میگن عشق نتیجه فرافکنی تصویر های ذهن شرطی شده مونه...میگن این تصاویر رو پاک کن...ایده آل نداشته باش تا آدم ها رو بی واسطه این تصاویر ..واقعیتشونو ببینی...

ولی من میگم عشق خودش میاد...اونه که انتخاب میکنه...آدم ها آینه هم هستن...چه تصویر ذهنیشونو ببینن چه نبینن ... یه جائی دلت گیر می افته..اون آدم برات منحصر به فرد میشه....میشه همه چیزت ...همه جا میبینیش ...حاضری هستی تو بدی که کنارش باشی...اون وقته که میتونی قشنگترین آوازهاتو بخونی..برقصی...و آروم بگیری....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:0  توسط دون دون   | 

این روزا مجبورم که کارای مولانا رو یه جور دیگه بخونم...با یه نگاه دیگه

دارم فکر میکنم چرا بر خلاف مکاتب دیگه مثل هندوئیسم و بودیسم و ...اینقدر جای زن توی تصوف اسلامی خالیه؟چرا اینقدر طریقت اسلامی مردونه اس؟

تو تقریبا بیشتر مکاتب حتی زرتشتی..ما ایزد بانو داشتیم..زن ها خردمند بودند...معابدی مثل آناهیتا داشتیم...

ولی توی اسلام بهترین زنها اونائی بودن که مظلوم تر و تو خونه نشین تر و مطیع تر بودن

مثل همه موارد زن خوب اونیه که تو سرش بزنن صداش در نیاد...زن سلوکش گوشه مطبخه!!!

اصلا" زن سلوک نمیخواد..چون بهشت زیر پای مادراس..همینه که زنای قدیم ۸ تا ۹ تا میزائیدن..فکر کنم وجبی حساب میکردن!!

مثل همین الان...هنوز هم زن خوب باید با سیلی صورتش رو سرخ نگه داره...هرچی بهش زور بگن و تحقیرش کنن اصلا" نشنوه..و لبخند بزنه و چائی جلو شوهر و فک و فامیلش بگیره..اگه با شوهرش دعواش شد و اقا بهش هر چی از دهنش در اومد گفت...دلیل نمیشه زن از وظایف زناشوئی اش سرپیچی کنه..اون وقت بهش میگن ناشزه...دوست نداره ریخت آقا رو ببینه؟خوب چشماشو ببنده!!!!

هر چند هم درس خونده و سواد داره و اندیشه داره..اما دلیل نمیشه...زن جسور همیشه محکومه

بهم گفتن ای بابا..اینم موضوع بود انتخاب کردی؟ زن در آینه مولانا؟ !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:7  توسط دون دون   | 

ما یه همسایه داریم که زن و شوهر پیر هستند. اما خانوم گوئی چشمش دنبال پسر همسایمونه ...هی هر روز میاره شورت های مامان دوز گل منگولیشو پهن میکنه رو بند رخت تو حیاط...اونم نه سایز مدیوم..دبل ایکس لارج... یه روز من و خواهرم شب ۴ شنبه سوری رفتیم در خونه شون قاشق زنی...زنش درو باز کرد..بعد محکم بست..شوهرش پرسید کی بود؟..خانوم گفت هیچی..گدا بود...

ما یه همسایه داریم که شوهرش نزدیک ۱۳۰ کیلو وزنشه...اینقدر چاقه که طفلک تو حموم شومبولشو نمیبینه...زنش عین مداد میمونه..لاغر و ظریف.این آقا اخیرا" تصدیق گرفته..ما داستانی داریم با رانندگی ایشون. اولا" صندلیشو میده تا صندوق عقب عقب..چون شیکمش میگیره به فرمون...من هم از شانسم هر روز باید صبر کنم ماشینشو بیاره بیرون تا من بیام بیرون...موقع دنده عقب اومدن هم نمیتونه برگرده چون چاقه...نیم متر دنده عقب براش مثل جون کندنه...با ۱۵ تا فرمون بازم میخوره به در پارکینگ...حالا خودش کم بود خانومش هم تصدیق گرفته مکافاتی داریم با رانندگی این زوج نه چندان جوان..من هم شدم مسئول جا به جا کردن ماشینشون...صبح که استارت میزنه پاشو تا ته میذاره رو گاز و قرررررررررر...قرررررررر...گاز میده ساعت ۶ صبح!!! بعد چترقققگش میخوره به در پارکینگ...یه هفته ماشین نیست و تعمیرگاهه بعد باز اون ور ماشین!!

ما یه همسایه داریم که یه پیرزنه خیلی چس خوره...میره بازار میوه...ته میوه ها رو میگیره..چلوسیده..پلاسیده...پلو که میپزه تا یه هفته میخوره..بقیشم آش میپزه میده به همسایه ها..من که در جا میریزمش تو سطل آشغال!!!

ما یه همسایه داریم قدش خیلی بلنده...حواسش هم پرته...هفته ای ۲ بار اشتباهی میاد کلید میندازه به در آپارتمان ما...فکر میکنه خونه خودشونه!!!

ما یه همسایه داریم که قبلا" ساواکی بوده و من از بچه گی ازش میترسیدم. همش فکر میکردم ناخن میگشه و کف پای زندانی ها رو با آتیش سیگار میسوزونه..هنوز هم ازش میترسم.هر وقت از خونشون صدای دعوا میاد میترسم زنشو کشته باشه..همیشه هم تو انباریشون شر...ب آلبالو میندازه که بوش حیاطو ور میداره...من همیشه رو پادریشون میشاشیدم بچه که بودم!!!

ما یه همسایه داریم که نمیدونم چرا هر روز رو بند رختشون ۱۲ تا لباس فوتبال شسته شده آویزونه؟

ما یه همسایه داریم که معتاده و پسراش هم معتادن و پارسال شب عید از رو دیوار حیاطشون پریدن تو حیاط ما و از تو پارکینگ ضبط ماشین منو دزدیدن و من نتونستم ثابت کنم و کونم سوخت و باهاشون لج شدم و از اون به بعد حیاطشون نقش سطل آشغال منو بازی میکنه و اونا نمیتونن ثابت کنن و من دلم خنک میشه!!!

ما یه همسایه داریم که وقتی راه میرن گروپ گروپ پاشونو میکوبن زمین و اتاق خوابشون بالا سر منه و شبا با هم کشتی کج میگیرن و من نمیتونم بخوابم و هی زنش سیر داغ درست میکنه و من اوغ میزنم و منم میام دم پنجره بلند بلند آوازمیخونم و حتی گاهی جیغ میزنم و حمیرا میخونم که مجبور شن پنجره شونو ببندن...

ما یه همسایه داریم زنش چادری یه چشمیه و هی به من چپ چپ نگاه میکنه که من بد حجابم و بی روسری و لخت پتی میام تو حیاط و شوهرش غیلی ویلی میره و وسواس داره به گربه...واسه اینکه گربه ها نیان تو راه پله داده در گذاشتن واسه راهرو و بوی گند کفش مهموناشون راهرو رو بر میداره... منم در راهرو رو شبا یواشکی باز میکنم و برای گربه های خوشگلمون دم درشون جیگر سفید میذارم و صبح جیغ میزنه و فحش میده که گربه ها میان دم در خونه ما و اینجوری حرصشو در میارم!!! 

ما کلی همسایه های با مزه داریم که خدا کنه از این محل نرن چون من دیگه سوژه ندارم که بخندم و تفریح کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:46  توسط دون دون   | 

وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره چقدر زندگی راحته. وقتی تعلقی نداری میتونی مثل باد بوزی...برقصی...میتونی احساس کنی تمام دنیا به تو تعلق داره.میتونی نسبت به همه جا احساس خونه داشته باشی.

میتونی به همه چیز عشق بورزی...بدون ترس...ترس معنی نداره.دیگه محافظه کار نیستی.

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی جسور میشی.لازم نیست دروغ بگی.تائید کسی رو هم لازم نداری.

وقتی چیزی برای از دست دادن نداری قضاوت آدم ها در تو تاثیری نداره.

وقتی چیزی برای از دست دادن نداری میتونی تو همین لحظه زندگی کنی. دیگه نقشه نمیکشی. دیگه چه کنم چه کنم نداری.

وقتی چیزی برای از دست دادن نداری همه لحظه هات مال خودته..خلوتت..اتاقت...دفترچه خاطراتت...بی دغدغه چشم کنجکاوی که میخواد عمیق ترین و خصوصی ترین بخش درونت رو بخونه.حتی خواب هات هم مال خودته.میتونی رویاهاتو با کل هستی شریک شی.

همه رنگ ها و آوازها مال تو هستن...رقصت با شکوه میشه چون واسه خودت میرقصی بی قضاوت آدم های اطرافت.

میتونی کوله پشتی ات رو بندازی رو کولت و بری سفر و با همون کنجکاوی کودکانه به طبیعت نگاه کنی و از دیدن کرم های شب تاب ذوق کنی و وقتی میگیریشون تومشتت فکر کنی ستاره تو دستت داری.پاهاتو محکم بزنی تو چاله آب که بگه شالاپ و بپاشه همه جا.میتونی گوشتو بچسبونی به تنه درخت و مورچه بره توی گوشت و قلقلکت بیاد.

میتونی شب ها به پشت بخوابی و هر شب برق یه ستاره چشماتو خیره کنه.

میخوام همیشه یادم باشه که که آدم میتونه همیشه بی تعلق باشه حتی وقتی یه بخشی از زندگیشو با کسی شریک میشه.یادم باشه که میشه دوست داشت...عاشق بود ولی بی تملک...میشه به آزادی و سکوت هم احترام گذاشت.یادم باشه که زندگی مال منه...چه تنها چه با یه همراه.

یادم باشه که همه این حس رو دوست دارن و به این حس دیگران احترام بذارم. 

یادم باشه که وظیفه نیست بلکه عشقه که به همه رفتارهای آدم بها میده.

خدا کنه که یادم نره....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:58  توسط دون دون   | 

یه روز یه جفت چشم نگاهتو میدزده. هر کاری میکنی نمیتونی ازش چشم برداری.شب تب میکنی و خوابشو میبینی.دلت هررری میریزه پائین.از خواب که بلند میشی دیگه آدم دیروز نیستی.برگ درختا و گل ها و همه چیز یه رنگ خوشرنگه.به همه تو خیابون لبخند میزنی حتی به رفته گر شهرداری و نون خشکی محله...آره عاشق شدی

حضورت تو طبیعت پر رنگ شده..میری جلو آینه موهاتو میبافی ...تو چشماتو سیاه میکنی...یه شال سرخ می انداری رو شونه هات ..قشنگ ترین گوشواره هاتو  آویزون  میکنی...

دست به دستش کوچه پس کوچه ها رو وجب به وجب به شعر تبدیل میکنی...قشنگترین آوازها رو میخونین...

تو براش زیباترین زن رو زمینی...بهت میگه که سیاهی چشمات هم رنگ بخت اون بدون توست...از شب هم سیاه تره...

بهت میگه که دیوونگی تو  دوست داره...جسور ترین زنی هستی که تا حالا دیده..با همه فرق داری...معمولی نیستی..خاصی و تو به خودت میبالی

با هم یه خونه درست میکنین که توش خوشبخت ترین زن زمین باشی...تو حوا باشی و اون آدم و اون میشه به قول والریانا    بغل دستی ات...

یهو یه باد تند میاد..پائیز شده و صدای کلاغها که همیشه عاشقشون بودی تو دلتو خالی میکنه

هر بادی که میاد یه ذره از جذابیتتو با خودش میبره..بقیه شم بغل دستی ات حرس میکنه...بهت میگه که دوست داره خانوم باشی و تو میشی...میگه دیگه بلند نخند و تو نمیخندی...بهت میگه که با وقار باش و تو هر کاری میکنی نمیتونی چون برای تو وقار یه معنی دیگه داره...یه روز چشم باز میکنی میبینی هیچی از اون جذابیتی که روز اول داشتی..از اون هوییت خاص تو و اون شادمانی ات نمونده..یه آدم معمولی شدی...جلو آینه که میری هر کار میکنی چشمات نمی خنده...گل های سرخ روی شالت پژمرده شدن...سازت نا کوک میشه و آوازت غمگین شده ...

بعد بغل دستی ات بهت میگه که دیگه دوستت نداره چون دیگه توبراش جذاب نیستی.. باوقار نیستی..و تو تو یه مهمونی معنی زن با وقار رو میفهمی: زنی با موهای سرخ و سرخابی و صورت سفید...باورت نمیشه...بغل دستی ات جاشو عوض میکنه ...میگی نه! برمیگرده سر جاش اما ...انگار دیگه بر نمیگرده...

تو می مونی و یه نیمکت خالی...

  

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:42  توسط دون دون   | 

دیشب تو تهران بعد از پخش بی موقع خبر سهمیه بندی شدن بنزین از رادیو و تلویزیون ترافیک عجیبی بود. یه جوری که که من ۲ ساعت دیر تر به خونه رسیدم.همه به هم فحش مادر و خواهر میدادن...هیچ کس به دیگری راه نمیداد و ماشین ها به هم گره خورده بودن.

یهو همه هجوم آورده بودن به پمپ بنزین ها تا شاید برای آخرین بار آزاد بنزین بزنن..انگار که این علاج مشکل سهمیه بندی شدن رو حل میکنه. یاد اوایل جنگ و بمبارون ها افتادم که شایعه شده بود قحطی میاد و صف های نانوائی چند صد متر میشد و مردم ۱۰۰ تا ۱۰۰ تا نان میخریدن و گونی گونی سیب زمینی..!!!

اینم گلی به جمال آقای رئیس جمهور منتخب مردممون که داره حکومت عدل علی (ع) را مو به مو اجرا میکنه...یادمون نره که ازدواج رو که سنت پیغمبره رو هم از قلم ننداخته البته از نوع موقتش از چند ثانیه تا چند ماه بسته به نیاز جوونها که خدای نکرده فحشا و فسادی اتفاق نیفته و سگ چرخ های جردن و فرشته و ایران زمین کم شه و در ضمن گوشه چشمی هم به تربیت بدنی داشتن که مردم دو چرخه سواری رو یادشون نره و ایشاللللللا اگه تو فوتبال همچین شاهکاری نشدیم روی مسابقات تور دو فرانس و ایتالیا رو کم کنیم..ما هم میتونیم تور دو مشهد و مرقد و قم بذاریم !!!

همه چیزمون به همه چیزمون میاد..دیشب داشتم دعا میکردم نمی دونستم باید بگم که خدا این صبر رو از این مردم بگیره یا صبرشونو بیشتر کنه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 16:21  توسط دون دون   | 

من بگم چرا حوصله ندارم پست جدید بدم؟

چون اعصاب ندارم.امروز برق رفته بود سر کار از گرما نوچ شدم.بعد که برق اومد باد خورد بهم گردنم چائید حالا مثل مرغ باید همه جام بچرخه وقتی میخوام اینور اونورو نگاه کنم...سرم درد میکنه..چشمام داره از حدقه در میاد.حتما" یکی گفته بود بترکه چشم حسود!!! اینقدر خسته بودم که آژانس گرفتم بیام خونه.شانس گه من به جای یه پسر جینگول با یه ماشین مدل بالای کولر دار که من ولو شم رو صندلی و یه موزیک با حال دامبولی بذاره تا برسم خونه حالم سر جاش بیاد..یه پیرمرد لب گور فس فسو با یه پراید داغون اومد.تا خونه رادیو جوان گوش دادم و تا موزیک میذاشت میزد رادیو پیام به درک...گفتم ولو میشم تا خونه یه چرت میزنم که سگ مصصب شروع کرد اصول دین ازم پرسید...کجا کار میکنی؟چرا اینقدر شرکتتون از ما آژانس میگیره؟شوما اونجا چی کاره ای؟شورت رئیست چه رنگیه؟سرویستون فرنگیه؟و..و...و...به درک..گوشش هم سنگین بود باید هر چی رو شونصد بار میگفتم هم به درک کارآگاه بازیشم که خونه همه همکارامونو بلد بود و خانوم مدیرمو میشناخت و خونه مدیرمو هم بلد بود به درک..قزززقزز رانندگی کردنش و سرعت ۱۲ متر بر مجذورگوزش هم به درک... بحث سیاسی تو راهش و نظریات تخماتیک و لفظ قلم پر از غلط غولوتش :(اینا در راستای بهبودی  اصلاحی کارای مناسباتی میکنن) به درک رسیدم دم در پرسید اینجا خونه خودتونه؟..باز اینم به درک..میدونی از چی کونم سوخت؟

از اینکه ۱۵۰۰ تومان ازم گرونتر گرفت و نیم ساعت از عمرم منو به گوزمستان داد...

منم کم نیاوردم..زنگ زدم مدیر آژانس..گفتم دیگه ازتون ماشین نمیگیرم...آخه من حداقل روزی ۱۰-۱۵ تا بعضی وقتا هم بیشتر آژانس میگیرم واسه کارای شرکت..مدیر هم ازم معذرت خواهی کرد و من دلم خنک شد...فردا قراره ۱۵۰۰ تومن بده یکی از راننده ها برام با احترام بیاره..بعد بگه گه خوردم...من هم مثل بانوی منشی های دربار خودمو چس کنم...از گوشه چشم نگاش کنم..بعد یه صدای ان از خودم در بیارم..مثل:..اووووووووووم...بعد درو روش ببندم...خدائیش سریاله سر کاری باحالیه..بماند که از وقتی مامان جون من این سریال رو میبینه غذاهامون مزه (....)گرفته..خانوم ماهی رو گذاشته تو شیر مونده بعد بخار پز کرده..بدون نمک و ادویه..میگم آخه چرا؟میگه من باید به فکر سلامتی ات هم باشم...غذا نباید فقط خوش مزه باشه..این حرفای مادر  ق...به  کره ای ها رو من فقط کم داشتم از دهنش بشنوم که اونم به لطف یانگوم جان و بانو چوئی و بانو هن درست شد...من نمیدونم این کره ای ها میمردن اگه رست بیف یا بیف استراگانف میخوردن؟...از وقتی هم که یانگوم خانوم دکتر شده امر به مامی جان من مشتبه شده که از طریق همین سریال مقدمات پزشکی رو یاد گرفته ..ای خدااااااااااااا...حالا میخواد بره دوره کمک های اولیه ببینه...

گل بود به سبزه نیز آراسته شد....اینه دیگه...همینه.....اوهوم........آره............آرواره.....پاره آجر..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:54  توسط دون دون   |