تبليغاتX
من دونی

من دونی

چیزی بگو سلام نوش لیموی گس...

میگن در زمان یکی از این قاجار ها شاعری بوده که هجو میگفته به اسم چرکی که دیوان هجویاتش تو کتابخونه مجلس هست.

این شاه بابا هم خیلی این شاعرش رو دوست داشته.نزدیک محرم بوده و شاه بهش دستور میده که تا ۱۵ روز دیگه واسه امام حسین باید شعر بگی...شاعر هرچی میگه بابا من ک..شعر بلدم نه شعر جدی به خرج شاه نمیره و میگه یا شعر میگی یا اعدامت میکنم.

بعد از ۱۵ روز شاعر میاد میگه بیا اعدامم کن..من خودمو کشتم فقط یه بیت شعر تونستم بگم در مورد کربلا و امام حسین...اون یه بیت هم این بود:

از  گوز  ذوالجناح  همه  کفار  کر  شدند

ای  کاش  ریده  بود  به  صحرای   کربلا

 

*پ.ن : ذ و الجناح  نام اسب امام حسین بوده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:41  توسط دون دون   | 

مادر من اگه کوکب خانوم زن تمیز و پاکیزه تو کتابامون نیست کمتر از اونم نیست.

مامان من بیشتر به باطن همه چیز اهمیت میده...ترجیح میده توی کشو هام تمیز باشه تا روش گردگیری شه...ترجیح میده کلید های برق رو تمیز کنه تا ناهار و شام بپزه...همینه که خانوادگی خوش هیکلیم!!! 

مامان من استاده مسلمه هر چیزیه جز حرف منطقی و حرف حساب مثلا" :

استاد مبارزه منفی و جون از کون کسی که خلاف نظرش عمل کنه در آوردنه.

استاد اینه که روزی که می خوای بری مهمونی کل کمدتو یه چشم بهم زدن بریزه وسط اتاق و بگه تمیزش کن بعد برو.

استاد اینه که یه هفته مونده به عید با کل اسبابهای توی کابینت های آشپزخونه و کمدها و بوفه ها و انباری و لباس چرک ها یه شاهکار حجمی وسط خونه درست کنه که از هر طرف حس زیبائی شناسیتو ارضا کنه و تو رو با فک آویزون تنها بذاره که تحسینش کنی و بعد عصر همون روز بره سفر و بعد از سیزده به در بیاد .

مامان من اصلا" خود فنگ شوئی-یه...بلده میز ناهار خوری رو همچین بذاره جلو در ورودی که که چی که هیچ نخود چی هم نتونه بیاد تو و در جواب من بگه که: خوب چی از بالای میز بیاد تو!!!

...بلده یه کار کنه همه عناصر تو خونه همو تحلیل ببرن..تخریب کنن...

مامان من خیلی کارهای بانمک بلده...بلده هر چی سکه ۲۵ و ۵۰ تومانی تو قلک منه بریزه تو تشت بعد توش آب بریزه و بذاره تو حموم !!! آخه عنصر فلز افتاده تو حموم ما....بعد هم وقتی سکه ها زنگ میزنن تو یه قابلمه تاید بریزه و بذاره رو گاز بجوشه که زنگشون بره...بعد هم کیف کنه که پول شوئی کرده و به دلش بچسبه به سکه ها دست بزنه.

بلده ناغافل همه جا حتی زیر فرش ها و زیر رخت خواب من و تو کمدم نفتالین بذاره که مورچه نیاد و تا روزها بوی نفتالین بدم.

مامان من بلده آب گوجه فرنگی و کیوی رو تو میکسر با هم قاطی کنه بعد بهش آبغوره بزنه و صبح به صبح به زور از خواب بیدارم کنه و به خوردم بده که پوستم خوب شه و شیکمم خدای نکرده سفت نشه!!!  

من نمیدونم چرا مامان من با کامپیوترم لجه و بهش میگه جعبه شیطان...شاید  چون کشف کرده وقتی میاد تو اتاقم دراز میکشه باد فن کامپیوتر میزنه گردنشو خشک میکنه!!!

مامانم بلده یه کاری کنه همه آیکون های دسک تاپم تبدیل به سطل آشغال  یا  درخت شه!!!

مامانم تازه گی ها یه بازی یاد گرفته به اسم فایل ها رو قایم کن!!! و من در ۴ جهت جغرافیائی پاره میشم که پیدا شون کنم!!

مامانم بلده یه بلاهائی سر کامپیوترم بیاره که یهو ۴۰-۵۰ تومن خرج بذاره رو دستم...

مامانم بلده چه جوری پای دوستائیم که باهاشون چپ افتاده رو از خونه مون ببره که دیگه این ورا پیداشون نشه...

مامانم استاد اینه که به من و دوستام شک کنه...کافیه که عکس های لختی که با دوستام  از خودمون گرفتیم تا از روش طراحی کنیم ببینه و ما بشیم هم جنس باز!!! بعد من چون بچه شم تبرئه میشم ولی دوستام بی ناموس و منحرف باقی میمونن و شوهر هاشون میشن بی غیرت!!!

مامان جونم به بابام هم گاهی شک میکنه...کافیه بابام به یه بچه فقیر که تو دهات بابا بزرگمه کمک مالی کنه..اون وقت من میفهمم که که زمینه انحراف جنسی من به بابام رفته!!!! 

مامان من معتقده اینترنت بلای عصر ماست...تازه از وقتی من یه غلطی کردم و به بابام گفتم : ای ول یه سایت صیغه آنلاین پیدا کردم..بهم بیشتر شک کرده و هی نصیحت میکنه که چقدر کار قبیحیه صیغه شدن و اینترنت باطن آدم رو تیره میکنه و اینا همه سایت های آدم دزدی هستن!!!

مامان جونم دوست داشته طراح دکوراسون داخلی شه که خدا رو شکر که نشد...چون امروزنظریه داد که بهتره برای استفاده مفید از فضا تخت من بره تو انباری و من شبها روی میز ناهار خوری بخوابم!!!

مامان من استاد طراحی مده...همین امسال پوتین های شتری رنگ گرون قیمت منو که فقط چند بار پوشیده بودمشون رو اومد واکس بزنه اشتباهی با یه رنگ سیاه... رنگ تاپالهء الاغ اسهال کرد..بعد کوتاه نیومد و گفت اینجوری شیک تره... تو نمیفهمی!!!  و تازه کشف کرده که رنگ لیموئی تی شرت بابا اگه با  رنگ سورمه ای قاطی شه شیک تر میشه.

من و بابام یه ور مامان جونم یه ور...هر چی اون میگه درسته هر چی ما میگیم غلطه.

اوایل هی سعی میکردیم توجیهش کنیم که.. مادرمن...عزیز من... این شورت قرمز همسایه اشتباهی از تو حیاط قاطی لباس ها اومده بالا..به خرجش نمی رفت... بعد از مدتی تصمیم گرفتیم بازی کنیم..همه که تو خونه شون از این مامانای با نمک ندارن و حالا من به بابا میگم: بابا...صد دفعه گفتم صغری خانومو میاری خونه شورتشو نذار قاطی لباس چرکا...و غش میکنیم از خنده.... یا وقتی مامان گیر میده بعد از ۴۸ ساعت نخوابیدن من که چرا پای چشمت گود شده...نکنه معتاد شدی..من میگم: مادر غمم زیاده...چیکار کنم و بابا میگه : دخترم جنس خوب مصرف کن...و بعد من و بابا تصمیم میگیریم قاچاقچی شیم و کلی این تخیلات من و بابام حال میده... و به این نتیجه رسیدیم این جوری بهتره و بیشتر خوش میگذره...

مامان جونم امروز کامپیوتر منو آورد تو سالن نشیمن چون حوصله اش سر میره من میچپم تو اتاقم...و هی داره بهم محبت میکنه که غر نزنم...

همین الان هم مامان جون یه لیوان آب کدو برام آورد و گفت: میدونم بد مزه اس ولی بخور پوستت خوب شه...وقتی قیافه ام با اولین قلپ مچاله شد برام آب گوجه فرنگی آورد که طعمش بره..خواست وایسه بالاسرم ولی بهش قول دادم اگه بره همشو بدون اینکه بریزم تو گلدون بخورم!!!!...به جون خودم دیگه نمیتونم بنویسم..دارم بالا میارم خیلی بد مزه اس...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:10  توسط دون دون   | 

کمر اون لباس قرمز خوشگله ام تنگ شده ولی به هر بد بختی ای که هست میپوشمش . ازش میپرسم چطور شدم؟

- مثل یه توت فرنگی کوچولو

بیرون تو سالن بوی تند ادوکلن  و الکل و عطر پیچیده. موزیک تنده و همه دارن میرقصن.. زنها ماتیک های پر رنگ زدن و لباس های پر چین با رنگهای شاد پوشیدن..وقتی میچرخن لباساشون میره هوا... موقع رقص دامنهاشونو میدن بالا و جورابهای ساق بلند مشکیشون معلوم میشه.

وقتی نور می افته روم و وارد سالن میشم نفس همه بند میاد. وقتی میرقصم همه دستاشونو دراز میکنن شاید نوک انگشتشون به گوشه لباسم بخوره...برام گل های رز قرمز میارن...بعضی ها برام از اون جعبه ها که وقتی بازش میکنی یه نور شدید میخوره تو صورتت و یه انگشتر الماس بزرگ توشه آوردن..همه جیگرشون جیلیز ویلیز میکنه که دستشون برسه بهم...وقتی به یکیشون نگاه میکنم اول به نشونه احترام کلاهشو برمیداره و تعظیم میکنه...بعد جونش در میره ..بعد نفسش بند میاد بعد غش میکنه.

سوار تاب میشم و اینقدر قشنگ آواز میخونم که نگو...یهو سرم گیج میره و از رو اون تاب میافتم پائین.  یه پسر سیاه پوست منو بین زمین و هوا میگیره..بعد منو میبره به اتاقم همه نگران شدن...بعد سرفه میکنم...

 عین این بی جنبه ها هر بار این فیلمو می بینم چنان هم ذات پنداری میکنم با شخصیت های فیلم که خودم خجالت میکشم.چشمامو میبندم و میتونم ساعتها تو اون فضا زندگی کنم. حتی اگه برای صدمین بار ببینمش هوش و حواسمو میبره. همون دوره که اوج امپرسیونیسم تو پاریسه. همون موقع که تولوز لوترک از زنهای مولن روژ شاهکار خلق میکرد.

 اگه مامان بابام نبودن ... فک فامیلی که بشینن سبزی پاک کنن و غیبت کنن و مثل سریال داستان زندگیم براشون جالب باشه نبودن...دلم میخواست  تو سال ۱۹۰۰ زندگی میکردم و تو مولن روژ میرقصیدم...

                                                

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 17:40  توسط دون دون   | 

دیدید بعضی پدر مادرا دوست دارن اون آرزوها و خواسته هائی که نتونستن بهش دست پیدا کنن رو تو بچه هاشون ببینن؟

مثلا بابا دلش میخواسته دکتر شه ..نشده ..کارمند شده بعد زورکی میخواد بچه اش دکتر شه..بچه اش هم فرق معده و زبون کوچیکه رو نمیدونه چیه..یکی نیست بگه بابا مملکت کارمند هم میخواد..خیاط هم میخواد..اینا هیچ کدوم بد نیست...ول کن شاید بچه دلش بخواد سوپر مارکت بزنه.

یکی از همین بچه ها من دون خانوم بوده...من بودم و خودم که از هر دو طرف مادری و پدری نوه اول بودم

یه دو جین هم خاله و دائی و عمه و عمو..ماشاالله همه هم منور الفکر ...که صد البته همه رو نا امید کردم از دانشمند شدنم

بچه که بودم قبل از اینکه راه رفتن یاد بگیرم رقص یاد گرفتم و قبل از اینکه عین آدم حرف بزنم اشعار قلمبه سلمبه یادم دادن..کنسرت میدادم و تو هر جا که ۴ نفر جمع بودن دکلمه میکردم و عمو سیبیلو ها منو رو کولشون سوار میکردن...شعر های سخت سخت میخوندم...شعر های طولانی...

ازم میپرسیدن مساحت مستطیل چی میشه؟..منم میگفتم تور زبدر عرض...و هر بار یاد اون چادر توری

 سفید که باهاش عروس بازی میکردم می افتادم . بعدها فهمیدم که آها...داستان این تور چی بوده!!!

بچه که بودم وقتی تو ماشین بودیم و تو جاده ها هی گنده گوزی میکردم..میگفتم همه این زمینا باید برن زیر کشت مکانیزه...باید آبیاریشون فلان و بسار شه...و مامانم فکر میکرد من اگه تو ۱۸ سالگی جایزه نوبل نگیرم تو ۱۹ سالگی میگیرم...

بچه که بودم عیدی هامو با ذوق جمع کرده بودم برم باهاش یه چیز که دوست دارم بخرم..مامان به زور منو برد برام کتاب زنان و مردان بزرگ تاریخ خرید...بعد به همکاراش پز داد ببینین بچه من چه از حالا روشنفکره و به چیزای معمولی فکر نمیکنه..سال بعد هم برام با عیدی هام به زور فرهنگ فارسی عمید چند جلدی خرید و من از اون به بعد حالم از هرچی لغت نامه و ماری کوریه بهم میخوره و هنوز میخندم وقتی یادم میافته چقدر غصه خوردم چون فکر میکردم اگه منم دانشمند بشم باید با یه پیرمرد کور ازدواج کنم چون ماری کوری با پیر کوری ازدواج کرده بود ...و سالها بعد فهمیدم اون مار چاق و کپل تو سفرنامه مارکو پولو یه آدم بوده نه یه مار کوپولو..!!!

اما در عوض این من بودم که مامان رو عصبانی کردم وقتی کلاس اول بودم:

هنوز   چ  یاد نگرفته بودم. به مامان گفتم بنویس چکش و مامان با غرور و تحسین برام نوشت و من یاد گرفتم.گفتم بنویس داس و س رو هم یاد گرفتم ..و مامان از خوشحالی داشت بال در می آورد که  دخترش من دون چیا خارج از کتاب بلده...غافل از اینکه من  چ و س را می خواستم که بنویسم چس !!!  

بچه که بودم دستار آشغالی محلمون بودم و وقتی می اومدم خونه بوی گند مگس میدادم  چون میدونستم کارگرها آدم های زحمت کشی هستن...

بچه که بودم وقتی میرفتم خونه  سرایدارمون لباس کهنه میپوشیدم که بچه هاش دلشون نسوزه.

بچه که بودم میدونستم مارک...ت چیه و میدونستم کلاغها دوست بچه هان.

بچه که بودم میدونستم سال نوری یعنی چی. ...میدونستم عدد پی چنده و هی میخندیدم چون یاد  پی پی میافتادم...

بچه که بودم میدونستم زمین هم دور خودش میچرخه . هم دور خورشید و دنیا هم دور سر من!!

...خیلی چیزای دیگه هم میدونستم

اما یه چیزائی رو نمیدونستم  ....نمیدونستم که:

 تو دبیرستان و دانشگاه هم وقت هست کارای چخوف رو بخونی ..نمیدونستم بچه گی عالمی داره... نمیدونستم اگه بره دیگه برنمیگرده...نمیدونستم تو بزرگی هرچی از پنجره تف کنی رو سر مردم قد تف کردن  بچه گی حال نمیده ...اورزانس فرستادن دم خونه عمه ات تو بزرگی قد آتیش نشانی فرستادن بچه گی حال نمیده...فوت کردن و مزاحم تلفنی شدن خونه عمه ات و شوهر عمه رو عصبانی و مجبور کردن که فحش بد بده و غش غش خندیدن به اینکه اووووووی..گفت: ..ک...س عمه ات دیگه حسرته چون شماره ات میافته...و دیگه اینقدر کونت گنده میشه که نمیتونی بشینی سر لگن خواهر کوچیکه ات. نمیدونستم اینقدر زود کلبه دنج زیر میز ناهار خوری برات نا امن میشه... اینقدر زود لباس بت من و سوپر من برات کوچیک میشن.

نمی دونستم اینقدر زود بزرگ میشی ..چشم به هم میزنی و میبینی شمع های رو کیک تولدت اینقدر زیاد شده که مجبوری سمبلیک یه شمع بذاری...و تازه زشته حتی اگه بخوای تو کیک تولد خودت اون جائی که می خوای خودت بخوری انگشت بزنی( قابل توجه بعضی ها)!

همینه که من هی بچه ها رو تشویق میکنم تو گلدون بشاشن و قند بجوون و رو سر مردم تف کنن و تو کیک خودشون و بقیه انگشت بزنن و ...به همین خاطر اول خودم میکنم که خوب یاد بگیرن...

                                                       

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:4  توسط دون دون   | 

هوا گرم بود. با مامان از اداره می خواستیم بریم خونه مامان بزرگ.سر راه رفتیم قنادی شاه رضا تو خیابون کاخ و مامان یه کیک بزرگ شبیه ترنم تند میره ثمین باغچه بان گرفت. هر واگنش یه رنگی بودوجعبه اش در نداشت.آخ که چقدر دلم میخواست یه انگشت بزنم توش ببینم چه مزه ایه؟

 یه روز شلوغ بود مثل روز کوی دانشگاه.. یه گروه فالانژ ریخته بودن تو خیابون و ماشین گیر نمیومد.یه موتوری  بد جنس ریشو با اوور کت سربازی با دیدن کیک دستاشو مالید به هم و دور دهنشو لیسید و من همش نگران بودم نزنه زیر کیک و خرابش کنه.یه آقای مهربون با ژیان دلش برامون سوخت و سوارمون کرد.هنوز حلقه نور دور سرش یادمه و ژیان برام مهربونترین ماشین دنیاس.خونه مامان بزرگ یه جوری بود.همه دور خودشون میچرخیدن.در یکی از اتاق ها بسته بود و تلاش من برای از بالای در دید زدن به نتیجه نرسید.عصر چشمامو بستن.بردنم تو اون اتاق..لباسامو در آوردن و یه لباس جدید تنم کردن.یه چیزی ازجنس تور..که وقتی به تنم خورد ازشدت شعف سست شدم.یه تاج بالای سرم...یه جفت دمپائی..و اون چوب جادو هی دورم میگشت و میگشت...

چشمامو که باز کردن یه ملکه تو آینه بود با لباسی از تور صورتی که روش تمام ستاره های آسمون سنجاق شده بود...دنباله اش به وسعت رویاهام بود...و دمپائی که روش پر از پولک و مروارید بود.یه کم ماتیک برام زدن و از ترس اینکه پاک نشه حرف نمیزدم.یه دسته گل دادن دستم و گفتن خواهر کوچولوم که 4 ماهش بود برام گرفته. مهمونا که می اومدن با دیدن من یه صدائی از حلقومشون در می اومد..مثل واااااااای 

طفلک دختر عمه ام که از من 1 سال کوچیکتر بود تب کرد و اسهال گرفت از حسودی. بقیه هم بق کرده بودن و صداشون در نمی اومد و من اونا رو شبیه ملازمین و خدم و حشم دربارم میدیدم که دنباله لباسمو میگیرن و من می خرامم...کیکم مزه حریره بادوم میداد و هر واگنش یه مزه داشت..کادوها باز شدن... جادوی من باطل شد..من موندم و یه قصر خالی و کلی کاغذ کادو...

اون جشن بهترین جشن تولد زندگیم بود. بعد ها فهمیدم تو اون شرایط تحریم و اوایل جنگ چقدر زحمت کشیده بودن تا اون مهمونی رو برام بگیرن.خاله و مامان و زن دائی ام چند شب تا صبح بیدار مونده بودن تا لباسمو بدوزن.  بعدها همش تولدم وسط امتحانات بود.از اون موقع سالها میگذره و باز فردا روز تولدمه...

ولی من هنوز مثل اون موقع نگرانم نکنه کسائی که دوستشون دارم تولدمو یادشون بره.

 خدا کنه بازم مامان مثل همیشه صبح با بوس بیدارم کنه و تولدمو تبریک بگه و من لوس شم سرمو بذارم وسط سینه هاش و برای هزارمین بار برام بگه که:

من 1 هفته دیر به دنیا اومدم...پوستم چروک شده بود و ناخن هام بلند...از گرسنگی چونه ام میلرزید...
و اینقدر موهام بلند بوده که دکتر گفته روبان بدین موهاشو ببندم...وچشمام برجسته بوده و هم اتاقی هندی مامان بهش گفته بوده بزرگ بشه چشمهاش قشنگ میشه و من غرق لذت بشم از شنیدن مکرراین داستان..مثل لذتی که از خوندن کتاب کودکی نیکیتا بهم دست میداد...

خدا کنه بابا با اینکه سفره ولی یادش باشه بهم زنگ بزنه و بهم بگه که 3 بار تو نوزادیم بستری شدم بیمارستان چون:                                                                                                                                داشته هندونه میخورده و من ملچ مولوچ کردم و فکر کرده دلم میخواد و بهم هندونه داده...به بار دیگه کوکا..یه بار دیگه خورشت قیمه...و من مثل هر سال بگم : خوبه ویسکی نمیخوردی!!!

و باز برام بگن که یه روز تو 3-4 ماهگی گم شده بودم و همه جا دنبالم گشته بودن وفکر کرده بودن منو جن برده
 و آخر سر دیده بودن کون خیز کون خیز رفته ام زیر کمد چون یه تیکه آلومینیوم برقش چشممو گرفته بوده...

 خیلی ها که سال های قبل بودن امسال نیستن که بوسم کنن و بهم تبریک تولد بگن...از بوس های تولدم هی داره کم میشه...
خدا بوس های روز تولد همه رو هی زیاد کنه...خدا کنه فردا کیک و شمع داشته باشم که انگشترمو بذارم دور شمع و بعد آرزو کنم و فوت کنم
....و همه شون برآورده شن...به قول جالبات: ایشارلا ....

 


 

 

                     م

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:44  توسط دون دون   | 

مرسی خدا جونم که:

 این جهانو آفریدی...کره زمینوآفریدی..ایران رو آفریدی...ایران تهران داره..تهران میدون انقلاب داره...

مرسی که کتاب فروشی و فروشنده های کتاب فروشی ها رو آفریدی...

مرسی که انقلاب یه ورش میخوره به موزه هنر های معاصر و یه ورش مستقیم میره چهار راه ولی عصر..

مرسی که مکتب پارس ..مهد کودک من رو تو بزرگمهر نزدیک چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که دبستان گیو..مدرسه منو تو چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که مدرسه راهنمائی من زینب رو سر وصال نزدیک چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که دبیرستان من نرجس رو تو خیابون ایتالیا نزدیک چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که دانشگاه هنر رو تو چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که تاتر شهر رو تو چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که تالار وحدت رو تو چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که ۴۶۹ رو تو چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که قنادی فرانسه رو نزدیک چهار راه ولی عصر آفریدی

مرسی که فروشگاه ترسیم رو تو چهار راه ولی عصر آفریدی 

مرسی که همه چیزای خوب رو که برای زندگی من لازم بوده تو چهار راه ولی عصر آفریدی

واسه همینه که من تمام تهران رو از چهار راه ولی عصر بلدم...

قفط نمیدونم چرا فروشگاه بتهون رو از چهار راه ولی عصر بردی میدون محسنی ؟؟؟

 

                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط دون دون   | 

یه دوستی برام یه خاطره تعریف کرد حیفم اومد ننویسم.البته طنزش تلخه.خود قهرمان این داستان تا چند ماه پیش زنده بود و آشنای این دوستمون بود و بر اثر سرطان فوت کرد .داستان از این قراره که تو دهاتشون فقط همین بابا بوده که سواد داشته و خیلی هم خوش تیپ بوده.مردم می اومدن نامه هاشونو میدادن براشون مینوشت و یه چیزی هم به عنوان مزد بهش میدادن..نان..پنیر..تخم مرغ ....
یه دخترخوشگلی هم تو این ده بوده که نامزدش تهران بود و بد جوری عاشق هم بودن.این دختره هفته ای یه بار می اومده و برای نامزدش نامه مینوشته : عباس جان زود بیا عزیزم...من دلم برات تنگ شده..دوست دارم...و گاهی هم  های های میزده زیر گریه که من طاقت دوری تو رو ندارم...
و بعد موقع رفتن  کاتب هم به عنوان دست مزد یه راه ترتیب دختره رو میداده!!!!!!

خدا پدر نهضت سواد آموزی رو بیامرزه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:58  توسط دون دون   | 

این روزا کاکتوس خانوم  هی دلش دوست جون میخواد..وقتی بهش میگم: منم شدم بنگاه شادمانی..میگه: آدم باید دستش به خیر باشه!

مامان کیوی خریده بود وشسته بود..یه کرم کوچولو توش بود...و باب آشنائی باز شد..کرمه که رو برگاش میخزید ریسه میرفت از خنده..از این کرمه خوشم میاد بانمکه.. پنجره باز بود چشم گلی افتاد به آسمون گفت دلش توپ میخواد. گفتم این ماهه.گفت نه! کرمه گفت نه بابا نفتالینه... یادم اومد کاکتوس طفلکی تو شهر کتاب بزرگ شده . نمیدونه ماه چیه..بهش بر خورد و گفت عوضش میدونه جایزه مهرگان و مشیری چیه...کانت و نیچه رو میشناسه و از طنز چخوف هم خوشش میاد..از کارهای نشر ماه ریز کیف میکنه.....بعد من جفتشونو گذاشتم لب پنجره با ماه حال کنن...این روزا با این گلی داستانی دارم!! 

 

                                           

گلی از این طراحی ام خوشش اومد خواست باهاش یه عکس بندازه...هی میگه اون گلدونه اون پشت منم؟..میگم نه اون گل داره باور نمیکنه..میگه نه منم..خوب منو کشیدی ها..!!!

                                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 21:33  توسط دون دون   | 

از روزی که کاکتوس برگ گردمو  گرفتم همش ناراحته که تنهاس.من هم تو فکر بودم براش یه دوست پیدا کنم.ازش پرسیدم دختر باشه یه پسر؟ گفت براش فرقی نمیکنه..فقط آدم باشه و با جنبه..دیدم حرف حساب میزنه.

بردمش تو حیاط به گلا و درختا و شمعدونی ها معرفی اش کردم اما گفت من که تو گلدونم برام یه دوست پیدا کن تو خونه باهاش بازی کنم و وقتی دلم میگیره با هم درد دل کنیم.

امشب که می اومدم خونه یه کیلو ازگیل جنگلی خریدم.داشتم میخوردم یه هو یه چیزی گفت آخ..!!

چشمام ۴ تا شد..با دقت نگاه کردم دیدم یه حلزون کوچولو داره بر و بر نگام میکنه..بعد زار زار زد زیر گریه که من مامانمو میخوام..گفتم اهل کجائی؟ گفت اهل اون باغچه هه که توش درخت پرتقال داره!! خلاصه دیدم نمیتونم برش گردونم...دلداریش دادم و براش گفتم تو این دنیا پر از باغچه با درخت پرتقاله و آروم شد.بعد گذاشتمش رو یکی از برگای کاکتوس ..با هم یه کم غریبی کردن بعد همو بوس کردن الان هم با هم دوست شدن..کاکتوس داره براش هرچی من موزیک میذارم و یاد گرفته رو میخونه..گاهی هم کاکتوس بهش هر هر میخنده میگه لهجه داره...الان هم دارن یکی از کنسرتو پیانو های باخ رو سولفژ میکنن...کیف میکنم وقتی میبینمشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:2  توسط دون دون   | 

امروز که جمعه بود با یه دوست خوب رفتیم فرهنگسرای نیاوران نمایشگاه نقاشی پویا آریان پور بود...۲-۳ تا کارشو خیلی دوست داشتم..امان از این تکرار که هنر مندای ما دچارش میشن و ازش نمیکشن بیرون

  اااای که این دختره بد ادا با اون بابای ۰۰۰۰از شانس من هر جا من میرم هست (لیلی رشیدی)...

بعد رفتیم تو کافه پائینش نشستیم و آی حرف زدیم..بعد رفتیم شهر کتاب کتاب و کاکتوس خریدیم که به هم بیاد.

خیلی خوش گذشت..واسه چند ساعت احساس سرمستی و شادمانی کردم.یه روزائی انگار همه چیز خوبه و سر جاشه...امروز از اون روزا بود.

داشتم به این فکر میکردم ما واسه آخر هفته مون چه انتخاب هائی داریم؟ کجاها میتونیم بریم؟خیلی گناه داریم نه؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:27  توسط دون دون   | 

با عرض تاسف و تاثر به اطلاع دوستان می رسانم تیک تاک از میان ما رفت و اما علت چه بود؟..آیا او را کشتند؟آیا او زنده است؟ اگر کشته شده قاتل یا قاتلین او که بوده؟ هنوز هیچ گروهی مسئولیت ناپدید شدن تیک تاک را به عهده نگرفته است.شایعه شده که فرزاد حسنی طراح این نقشه شوم بوده..اما مدارک کافی برای اثبات این موضوع در دست نیست.ما بر آنیم برای یافتن تیک تاک طرح جستجوی خانه به خانه را با کمک شما شروع کنیم.این سئوال را از دوستانتان بپرسید: تیک تاک خونه شماست؟؟

 ضمنا" برای کسانی که خبری از جوان ناکام تیک تاک بدهند جایزه ویژه ( ۵ عدد شمش طلای ۳ کیلوگرمی..ده ها پژو ۲۰۶....هزینه خرید مسکن..و سفر به آنتالیا) در نظر گرفته شده..شما هم میتوانید برنده خوشبخت ما باشید...

هرچند تیک تاک از میان ما رفته اما روحش در وبلاگ ها میگردد...روحش شاد...روانش گردان...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:42  توسط دون دون   | 

خوش به حال اونایی که مجبور نیستن زیاد از خونه بیان بیرون.

خدا نصیب نکنه اول صبح یکی بریییینه به روح آدم..چه جوری؟ اینجوری :

صبح پاشدی..دوش گرفتی...یه موزیک ملایم گذاشتی ..قهوه داره دم میاد...یه نمه هوا ابریه...

صبحانه میخوری...عطری که دوست داری میزنی و تصمیم داری امروز آروم باشی...یه نمه آرایش میکنی خوشگل شدی..

سوار تاکسی میشی...میشینی جلو که کسی مزاحمت نشه ..راننده بر میگرده بهت میگه کرایه اش ۱۰۰ تومن گرون شده آبجی ها...و بوی گند سیر میره از تو مخت search میکنه...یه چیزی شبیه: مادرتو...سگ ب...گ...د

تا میای به خودت بیای یه نیگا تو آینه میکنه...دستشو میبره لای موهاش یه حالی بهشون بده ...و بوی گربه مرده از زیر بغلش میزنه بیرون...و تو دلت میخواد بالا بیاری رو سر اون سگه که هی گردنش لق میزنه رو مغزت...

هنوز بین زمین و جهنمی که احساس میکنی یکی آب پاشیده روت و برق شونصد هرتز مگا پیکسل بهت وصل کرده: خانوم حمیرا رو میگم که راننده مخصوص واسه ات گذاشته..حال بیای اول صبح..هنوز مغزت داره ذق ذق میکنه..یهو راننده با ماشین بغلی سر لج می افته..لائی جوادی میکشه..۴ تا فحش مادر و پدر هم روش ...یهو جلو ماشین یارو میزنه رو ترمز و همین کم بود فقط که رگ کمرت بگیره..

بعدش هم یه سیگار گازوئیلی روشن میکنه..و شروع میکنه با حمیرا دل ای دل ای کردن...بوی گند سیگارش+بوی سیر....

و این شعر میاد تو مغزت:..مرگ اگر مرد است گو پیش من آی..تا در آغوشت بگیرم تنگ تنگ

خوشحال میشی که دیگه داری میرسی...اما مسافرا از تو زود تر پیاده میشن و تو میمونی و آقای راننده و تو دلت میگی...تف به این شانس کاش عقب نشسته بودم..و راننده برات گوشه چشم میاد و نمک میریزه: ببخشید شوما دانشجوئید؟...(آآااااااااای..ازرائیل...لولو..دراکوالا..بیاین منو ببرین)..سگ میشی کرایتو میدی.. میگی نه !! وقتی میخوای پیاده شی یهو یه وشگونت میگیره...تا میای به خودت بجنبی میگه: نکمه

بقیه پولتو نمیده و گازشو میگیره میره....اگه به این نمیگن تو روح کسی ریدن..پس چی میگن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:32  توسط دون دون   | 

 امروز کلی خوشحالم..بعد از مدتی وقفه و کون گشادی و بی حالی در امرطراحی ..دیشب یه دفعه به شدت طراحی ام گرفت...هی به خودم گفتم نه بابا..مثل همیشه تا بیام وسایلمو پهن کنم..حسم میره..اما چشم حسود کور..آخ چشمم..ببخشید داشتم میگفتم...موزیک متن فهرست شیندلر رو گذاشتم و ۲-۳ تا طراحی محیطی فیگوراتیو با راپید کردم که باورم نمیشه کار منه!!! حیف که نمیشه بذارم عکسشو...میدونید اوضاع چه جوریه...منم که خود ممیزی تو کارم نیست.شاید یه گوشه شو بعد بذارم...خلاصه جوونهاکار کنید...میگن خفقان باعث انگیزش و نیاز به بیان میشه..من میخوام یه نامه تشکر به نیروی انتظامی بدم که باعث خیر و تقویت در عرصه تولید آثار هنری و خلاقیت من شدن..اگه همین جوری پیش برن من یه نمایشگاه هم میذارم...بادی آرت هم کار میکنم...

زنده باد خودم..اگر همین جوری طراحی کنم... 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:28  توسط دون دون   | 

 خواهرم گریه نکن....این رسم زمانه و تقدیر ماست که خونین دل و سرخ روی باشیم... این سرنوشت محتوم ماست که گوئی نه خدا و نه تقدیر و نه حتی شیطان توان تغیرش را نداره...

من دیگر حتی دعا هم نمیتونم بکنم...که باوری نمونده...من همیشه بچه بودم فکر میکردم شیطان یه جائی بیرون از ماست..(بد فکر نکنید..قضیه عرفانی-فلسفیه)اما حالا یه جور دیگه فکر میکنم!!!!!!

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:6  توسط دون دون   | 

آخه مادر ننه ها..بسه دیگه...از رو برید...

من خودم تا کمر جلوی قهرمان های ملی خم میشم..حاضرم بی نوبت نون بگیرن...تو مترو من بلند شم اونا بشینن. ۴۵ دقیقه راجع به شومبول نوه شون قصیده بخونم ..کسانی که به خاطر وطن..نه مذهب شخصی جون..خون..عضوشونو..(لطفا" مترادف یا مشابه نسازیدبحث جدیه..منحرف !!!)از دست دادن.همه جای دنیا این آدمها محترم هستند...اما ابدا تحمل ندارم کسی برگرده بگه چون من بهمانم مونده لای در پس روسری تو فلان و بسار...وقتی ملتی همه مشکلاتشون از کمر به پائینه اوضاع بهتر از این نمیشه. ... دارم خفه میشم از عصبانیت و خوشحالم از اینکه نسلی از من به جا نمونده...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 2:56  توسط دون دون   |