اعتراف میکنم که من بودم وقتی واسه همسایه روبروئی مون مهمون اومده بود ۱۴ جفت کفش اونها رو بردم پشت بوم ۷ خوته اونور تر قایم کردم
اعتراف میکنم این من بودم که شب عید شیشه تمیز همسایه بغلی رو با ۸ تا تخم مرغ تزئین کردم
اعتراف میکنم این من بودم که چرخ و فلک پیرمرد محل رو بردم چند کوچه پائین تر باهاش کاسبی کردم
اعتراف میکنم این من بودم که رو تخته سیاه دستان نوشتم: .......و اسم اونی که ازش بدم می اومد رو زیرش نوشتم
اعتراف میکنم این من بودم تو دفتر نمرات دبستان همه نمره هامو ناشیانه خط زدم کردم ۲۰ و مال اونی که باهاش لج بودم کردم -۰-
اعتراف میکنم این من بودم که از بوفه مدرسه ساندویچ میدزدیدم
اعتراف میکنم این من بودم که همه پسر های محل رو گول میزدم شلوارشونو در بیارن بعد هو شون میکردم
اعتراف میکنم این من بودم که عاشق شوهر همسایمون بودم و سر ظهر لباس خواب مامانم که رو تنم زار میزد رو پوشیدم ماتیک قرمز زدم و رفتم ..دینگ دینگ...زنگشونو زدم.(در ۴-۵ سالگی)
اعتراف میکنم این من بودم که بعد از شکایت زن بی جنبه همسایه به مامانم اولین بار قلبم شکست ...باهاش لج شدم و تو کفش و روی پا دری شون جیش میکردم.
اعتراف میکنم این من بودم که دیوار راهرو رو از بالا تا پائین با کلید قی....یژ صفا میدادم.
اعتراف میکنم که بعد این همه سال نتونستم ثابت کنم که به خدا الان دیگه این من نیستم این کار ها رو میکنه.
اعتراف میکنم که هنوز به خودم شک دارم.
اعتراف میکنم اون روزا بهترین روزای زندگیم بود.
خلاصه اعتراف میکنم بعد از جنگ جهانی دوم هر چه خراب کاری بوده زیر سر من بوده.
حالاچیه اینجوری نگام میکنی؟نکنه فکر میکنی باید توبه کنم؟..عمرا"...روانیم خودتی .
